خوب من برای اینکه درآمدم حلال باشه مقدار ناچیزی کار انجام دادم و اومدم که نوشتن ماجرا رو ادامه بدم نیشخند

مهرسا میگه اینجوری خسته کننده میشه. ولی مگه میشه ده سال روزگار رو توی یه پست نوشت!لبخند

************************************

خوب اون روز من از سلف که رفتم بیرون (آن مرد) بیرون منتظر بود. 

ناهار نخورده بود فک کنمخنده.

ما قدم زنان رفتیم و زهرا هم خود به خود جا موندنیشخند.

همون طور که تصور می کردم حرفها با چگونگی انتقالی و مراحلش شروع شد. بعد آقای  (آن مرد) با کمی من و من گفت راستش من از اول ترم می خواستم بیام و با شما حرف بزنم ولی شما اونقدر جذبه دارید که ...

من: تعجب جذبه ؟ تا حالا کسی نگفته بود.

آن مرد: پس حتما من اشتباه می کنم.

من: لبخند همه بار اول فکر می کنن من بچه آخرم. شاید خیلی لوسم . ولی بعد از یه مدت نظرشون عوض میشه. (خواستم بگم می فهمن که چقدر خلم ولی خویشتنداری کردم و نگفتمبازنده)

آخه من و جذبه؟ من که همون یه ترم خوابگاه رو با شیطنت گذاشته بودم رو سرم. !!!!

خلاصه داشتیم می رسیدیم به دانشکده که آن مرد گفت میشه بریم دانشکده ادبیات ؟ من از محیط اینجا خوشم نمیاد. 

راه افتادیم و تو مسیر هی آن مرد درها رو باز می کرد و تعارف می کرد و من اول رد می شدم. تو دلم اینجوری بودم نیشخند. اولین بار بود با یه آقا قدم میزدم. خیلی سخت بود خودم رو خانم نشون بدم.

خلاصه آن مرد گفت که ئلش خواسته بیشتر با من آشنا بشه ولی خجالت می کشیده بچه. و گفت حالا هم باورش نمیشه که چطور اومده و داره حرف میزنه.

تمام مدت کیف هامون رو گذاشته بودیم روی یه نیمکت فلزی که زیر یه درخت بود و دو تایی دست به سینه ایستاده بودیم. من که فقط به کفشام نیگا می کردم.خیال باطل

بعد که حرف های کوتاه و مختصر آن مرد تموم شد. من گفتم از حسن نظر شما ممنونم ولی من که دارم میرم. (این حسن نظر رو نمی دونم از کجا درآوردم اون لحظه خنده).

گفت : ولی اگه نمی گفتم که نمی شد.

من مونده بودم که چی بگم؟ اونقدر این بشر مظلوم و ساده و آروم بود که حس می کردم هر جمله ممکنه چینی نازکش رو متلاشی کنه.

یهو گفتم : حالا که وقت امتحاناست و صحیح نیست ذهنمون در گیر بشه . بذاریم بعد از امتحانا.

یه لبخند از رضایت زد و راه افتادیم که بریم کلاس. باز هر چی در تو مسیر بود اون باز می کرد و من اول وارد می شدم و بعد اون نیشخند

وقتی رفتیم کلاس همه بچه ها نشسته بودن. اصلا هم تابلو نشد که ما با هم بودیم. زهرا که کنار خودش برام جا گرفته بود پرسید: چی گفت؟

گفتم : همون که فکر نمی کردیم.

گفت: خواستگاری؟

گفتم : بهله مژه

اون روز آخرین روز کلاس ها بود. روز پنج شنبه بعد از امتحان تربیت بدنی من راهی اهواز بودم. برای فرجه ها.

وقتی رسیدم خوابگاه مستقیم رفتم پیش دو تا از دوستام و گفتم: خبر داااااااااااااااااارم خبر؟ مادر آن مرد زنگ نزد برای خواستگاری؟ و خنده ی دوستام.

بعد ماجرا رو براشون گفتم. و قول گرفتم که بین خودمون بمونه. خنثی

***************************

خوب من دیگه باید برم خونه. و این داستان ادامه دارد. ببین مهرسا نمیشه به جان خودم.

تازه هنوز در مورد فست فودهای اهواز هم برای (واتو) ننوشتمنیشخند 

 



موضوعات مرتبط: آن مرد

تاريخ : دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٢ | ٢:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()