کم کم پیگیری های من برای انتقالی نتیجه داد. 

با انتقال دائم من بعد از اتمام ترم موافقت شد. من از ترم دوم دانشجوی دانشگاه اهواز می شدم.

باید شیرینی میدادم. روز شیرینی خورون که من با یه جعبه بزرگ شیرینی خامه ای می رفتم کلاس ( آن مرد) با بقیه ی بچه ها دم در بود. باز هم همون لبخند مکش مرگ من رو تحویل داد و گفت تبریک میگم.

و باز هم نگاه اینجوریه: ابرو دخترهای کلاس.

من تو دلم می خندیدم و می گفتم من که دیگه رفتنی شدم. آن مرد هم ارزونی خودتون بابازبان

اون روز محفل شیرینی خوردن و گرفتن عکس های یادگاری گرم بود . تقریبا پایان ترم بود و داشتیم می رفتیم برای فرجه و بعد از اون امتحان بود و خداحافظی من با اون دانشگاه و بچه ها.

یه روز که داشتم برای گرفتن امضاهای این مدیر و اون رئیس می رفتم سازمان مرکزی دانشگاه یکی از پسرهای کلاس اومد و جزوه ریاضی رو ازم گرفت. من هم با عجله جزوه رو بهش دادم و رفتم که کارای انتقال رو پیگیری کنم.

وقتی از دفتر ریاست می اومدم بیرون که برم سلف همون همکلاسی رو دیدم . گفت که خانم عسل بانو جزوه تون رو دادم به آقای ( آن مرد) . گفتم باشه.و بدو رفتم طرف سلف.

تو مسیر دیدم (آن مرد) قدم زنان و جزوه به دست متظر منه. منم که داشتم از گشنگی خفه می شدم سریع جزوه رو گرفتم و د بدو که رفتی.نیشخند

حالا همون روز غذای سلف بوی گند میداد و مسئول شورای صنفی میدون گرفته بود که این غذا رو نخورید و شاتالاپ ظرف غذا رو ریخت رو زمین وسط سلف.

منم که به شدت شیطون بودم و تا اون زمان برای دریافت انتقالی از شیطنت پرهیز کرده بودم و حالا خیالم راحت بود که انتقالی جور شده دومین نفری بودم که ذوق کنان ظرف غذا رو چپ کردم عینک

خلاصه رفتم خوابگاه و بلیط رو هم گرفتم که آخر هفته برای فرجه ها بیام اهواز .

فردای اون روز بعد از کلاس با زهرا دوستم می رفتم سلف. سه شنبه بود. کلاس ساعت 12 و نیم تموم می شد و مستقیم همگی می رفتیم سلف.

دقیقا سوم دی ماه 81. یه روز برفی. 

تو مسیر ( آن مرد) اومد و بعد از سلام و احوال پرسی گفت می تونم بعد از ناهار ببینمتون؟

منم گفتم باشهنیشخند و همچنان که با نیش باز راهی سلف بودم با زهرا احتمالات رو بررسی می کردیم که موضوع دیدار و گفتگو چی می تونه باشه؟

من می گفتم بابا این خیاره .خیالت راحت می خواد بپرسه چطور انتقالی گرفتم که اونم انتقالی بگیره. آخه بعد از انتقالی خیلی ها اومدن و راه و روش رو پرسیدنگاوچران

قرار شد بعد از ناهار اگه مبحث خصوصی باشه  من با آقای (آن مرد) تنها برم ولی اگه بحث عمومی بود زهرا بیاد که خدای نکرده از سوژه ها عقب نمونه.

اون روز من ناهار رو بیشتر از هر روز لفتش دادم. نو.شابه خوردم. سالاد خوردم. خلاصه یویو در وجودم بیدار شده بود.از خود راضی

تازه بعدشم رفتم دستشوییخنده

حالا من عمرا تو دانشگاه دستشویی می رفتما.

 

ادامه دارد....



موضوعات مرتبط: آن مرد

تاريخ : دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٢ | ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()