دیروز یه دوست کامنت گذاشته و برام نوشته که یه کم بیشتر از خودم بگم. یه کم فکر کردم دیدم حق با ایشونه من توی این وبلاگ مستقیم رفتم سر اصل مطلب و روزنگاری رو شروع کردم بدون اینکه هیچ پیشینه ای از خودم بنویسمنیشخند

بسیار خوب...

اینجانب عسل بانو  (دامت افاضاتی )، سی سال و یک ماه و ده روز سن دارم، 47 کیلو وزن و 168 سانت قد دارم و همه میگن خیلی لاغرمخنثی

فرزند ارشد خانواده هستم. یک برادر و یک خواهر دارم. کارشناس ارشد خاکشناسی هستم ولی هیچ خاکی بر سرم نکرده این مدرک و الان شاغل به شغلی کاملا بی ربط هستم.

(چقدر نوشتم (هستم)خنده).

به شدت به شعر علاقه دارم و گه گاهی دو خط شعری هم میگم که توی وبلگ دیگه ای به نام کالسکه چی ثبت می کنم شعرهام رو.

عاشق شمس و مولانا هستم و خیلی دوست دارم بفهمم این شمس کی بود که مولانا رو اینجوری واله و شیدا کرد.

به مطالعه زییییاااااااااااااد علاقه دارم. خیلی دوست دارم دکتری هم قبول شم ولی راستیتش وقتی می بینم که هیچی تضمین نشده و با دکتری هم من نمی تونم سر جایی که باید باشم ......افسوس

خوندن رمان کلیدر رو شروع کردم. و قصد دارم توی سال جدید بیشتر برای مطالعه وقت بذارم.

عاشششششششششق فست فود و پیتزا و اینا هستم و نصف بیشتر حقوقم رو در این راه خیر صرف می کنم.

دیگه ....دیگه ....دیگه....متفکر

آهان 

به شدت عزمم رو جزم کردم که حق مامانم رو که پایمال شده بگیرم. توضیح اینکه پدربزرگ ما تاجر بود و وقتی فوت کرد عموی مامانم هرچه که بود بالا کشید فقط یه ملک مونده که من دمار از روزگار همه درآوردم که باید این فروش بره و تا آخرین قطره خون در این راه مبارزه خواهم کردبازنده

لازم به ذکر است که دایی که مخالف سر سخت ماجرای فروش ملک بود دقیقا دو ماه بعد از صحبتی که من باهاش داشتم فوت کرد و من کمی تا قسمتی وجدانم درد گرفته که نکنه من حرصش دادم و اون دوست نداشته که اون ملک فروش بره و واینا خنثی

دیگه نمی دونم چی در مورد خودم باید بنویسم متفکر

آهان

زیادی حرص می خورم. یعنی به همه چی کار دارم، حتی چیزایی که هیچ اقدامی برای تغییرش نمی تونم بکنم. مثلا چرا خواهرم دانشگاه پیام نور قبول شد؟ چرا برادرم نرفت دانشگاه؟ چرا من کارم مرتبط با رشته ام نیست؟ چرا دیوار ترک داره؟ چرا دم خر درازه؟ جرا ....؟ از این حرص های الکی به درد نخور

خیلی خنده رو بودم ولی از مهرماه که بابا سکته مغزی کرد کلا شدم یه دختر غمگین که اشکش دم مشکشه

بازم چیزی یادم اومد می نویسم.چشمک



موضوعات مرتبط: وضع و حال نوشت

تاريخ : یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٢ | ٩:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()