چقدر از این عنوان انشای بعد از تعطیلات متنفر بودمسبز

چهارشنبه 30 اسفند که سال تحویل می شد باید میرفتیم سر مزار داییابرو. چون امسال اولین نوروزی هست که دایی نیست.

بابا که نمی تونست با ما بیاد و قرار شد من و خواهرم با مامان بریم که تنها نباشه و برادرم بمونه پیش بابا. من که انگار جونم رو تو خونه جا گذاشتم.

امسال که بابا سکته کرده و چنین وضعی داره باید سال تحویل تنها باشهافسوس

سال من با گریه نو شد.

روز اول فروردین همه خاله ها که از تهران و مشهد اومده بودن که سال نو رو سر مزار باشن، امودن دیدن بابا. و تا آخر شب مهمان داشتیم.

از جمعه مهمان بازی ها شروع شد. به صورت خیلی فشرده هر روز یک جا ناهار دعوت بودیم که وقت کم نیاد و قبل از اینکه خاله ها برن همه مهمانی داده باشن.

بعضی روزها رو من موندم پیش بابا. دراین حد فداکارم بندهمژه

اهان راستی من بالاخره شال نخریدم که. بعد از کلی رفت و آمد به این نتیجه رسیدم که مثل هر سال شال ساده انتخاب کنم و بعد از حذف رنگ ها باز به این نتیجه رسیدم که تقریبا همه رنگ هایی که من می پسندم رو دارمنیشخند فقط می موند قرمز و سرخابی و اینا که من عمرا از این رنگا سرم کنم توی سی سالگیبازنده

امروز هم اولین روز کاری در سال 92 می باشد.

همین.



موضوعات مرتبط: روزنوشت

تاريخ : شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢ | ٩:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()