پیش نوشت:

این قافله ی عمر عجب می گذرد...

سی ساله شدم.نیشخند

 

**********************************

به جهنم که پیر می شوی

دیوانه

چروک زیر چشمهات همانقدر زیباست

که چین روی دامنت.

 


 

 

1 اسفندماه 1361:

بیمارستان آریای اهواز. من یکی از چهل دختری هستم که امروز به دنیا آمدند.

یکی از این دخترها را می شناسم.

می شود به عبارتی خواهرزاده ی زنِ پسرِ پسر دایی بابا.

شاید روزی سی و هشت دختر دیگه رو هم پیدا کردم.

 

 

این خاله ریزه نیست. عسل بانو ست . حتما دارد شعری سرودی چیزی می خواند. اصلا هم خنده دار نیست.

الهی دمپائیش گم بشود هر کس این عکس را دید و خندید.خنثی

 

 

1 اسفند ماه 1363:

دو ساله هستم. چند ماه قبل خدا یک برادر برایم فرستاده تپل مپل. و حتما از همان روزها بار سنگین خواهر بزرگ بودن را هم به من دادند. که سال ها بعد شب امتحان فیزیکش او بلد نباشد، من گریه کنم.

 

1 اسفند ماه 1368:

بچه دبستانی شده ام. سالهای بابا نان دارد. دارا انار دارد. تصمیم کبری. کوکب خانم.

یک خواهر هم دارم حالا. که دوستش باشم. که خواهرش باشم. که چند سال بعد یکی از غصه هایم این باشد که چرا دانشگاهش شد پیام نور و چرا رشته اش شد زمین شناسی. که هی حرص بخورم که .....

 

1 اسفندماه 1370:

 من هستم و عشق پا کردن کفش های تق تقی. که مادر هیچ وقت نخرید و تا همین حالا تعجب میکنند پاهایم اگر کفش هام فقط کمی تق تقی باشند.

ا اسفند ماه 1374:

دوران سر خوشی راهنمایی. حالا اجازه دارم تنهایی با دوستانم بیرون بروم. همین سالهاست که می شوم استقلالی دو آتیشه. سالهای اوج ناصرخان حجازی و علیرضا منصوریان.

 

1 اسفند ماه 1379:

دوران دبیرستان است و تب کنکور. همین روزها من هستم و گهگاهی دو خط شعری.

 

1 اسفند ماه 1381:

خم غول کنکور را گرفتم چپش کردم. دانشجو شده ام.

حالا من هستم و چهارسال شیطنت های دانشجویی.

 

1 اسفند ماه 1388:

برای بار دوم دانشجو شدم. این بار دانشجوی کارشناسی ارشد. همان دانشگاهی که دلم می خواست.

 

1 اسفندماه 1390:

من هستم و خیال طلوع یک شمس احتمالی.

غرقم در طوفان شمس و مولانا. کیمیا خاتون، پله پله تا ملاقات خدا.

شدم آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش....

 

 1 اسفند ماه 1391:

سی سالگی یعنی شوت کردن توپ وسط گل کوچیک پسربچه های محل ممنوع.

یعنی راه رفتن روی لبه ی جدول با کفش کتانی ممنوع.

یعنی باید خانووووووووووم باشی، خانوم.

یعنی عمرا که من توپ ببینم و شوتش نکنم سی سال که سهل است سیصد ساله هم باشم حتی.

 

پی نوشت1:

 

بچه های اول محکومند

محکومند به زود بزرگ شدن ,

 به زود عاقل شدن .

با تولد اولین فرزندِ کوچکتر  ,  پدر می شوند ... مادر می شوند ...

دیکته می گویند ... معلم می شوند ...

بچه های اول در 7 سالگی شیفته ی نگاه تحسین آمیز دوستان پدر و مادرشان می شوند که می گویند :

خدای من چه بچه ی عاقلی  !   چه بزرگ  !   چه فهمیده  !

و هیچکس نمی فهمد دیدن یک بچه ی عاقل 7 ساله تحسین ندارد ...

و هیچکس نمی فهمد بچه ی 7  ساله نباید بزرگ و فهمیده  باشد ...

 

بچه های اول در 7 سالگی بزرگ می شوند , پر از هراس , پر از ترس

پر از توانایی هایی که هیچ ربطی به سن شان ندارد .

کودکی نمی کنند , نوجوانی نمی کنند , جوانی نمی کنند ,

پر از حصارند

پدر ها و مادرها سخت ترین قوانین را برای بچه های اول وضع می کنند ,

که الگو باشند    که نمونه باشند   ,

نمونه ای مثال زدنی    از تربیتی بی نقص  ,  بی شادی  ,  بی روح ...

الگویی خوب   ,   الگویی کامل    برای خواهر ها و برادرهای خوشحالِ کوچکتر ...


...

به کوچکتر ها نگاه می کنیم که به جای دو پشت و پناه , سه پشت و پناه دارند  .

وقتی چیزی را می خواهند که نباید  ، و  می ترسند که بگویند   ,   همیشه واسطه ای برایشان هست   به نام    خواهر بزرگ تر ، برادر بزرگ تر  ...

 

و   ما  غرق لذت می شویم از واسطه بودن  ،  دلال بودن    .

و  امروز در چندین سالگی  ,  حسرت می خوریم که  چرا  هرگز  ما  هیچ  واسطه ای نداشتیم  ،

 تا همه ی نباید ها و نشاید ها   ،

 به   " شدن "   تبدیل شود   

 

 

(( برگرفته از وبلاگ – لبخندهای احمقانه ی یک زن-))

 

 

 

بعد نوشت:

 

یکی از قشنگ ترین مهربونی های خدا اینه که دوست های مهربون رو سر راه ما قرار میده.

و قشنگ ترین هدیه ی روز تولد رو من از دوست مهربونی گرفتم که ندیدمش ولی لطفش همیشه همراهم بوده و هست. سعیده شرفی مدیر وبلاگ (مشق های یک پائیزی) دیشب و امروز بغض خوشحالی رو تو گلوم نشوند. ببینید هدیه ی این عزیز رو: 

 http://saeidesharafi1362conservator.persianblog.ir/post/168/

 



موضوعات مرتبط: تولد نوشت

تاريخ : سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳٩۱ | ۸:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()