عسل بانو (دامَت افاضاتُه) در طول سی سال عمر با عزتش به یاد ندارد چهارشنبه ی آخر سال از روی آتش پریده یا حتی ترقه ای هوا کرده باشد.

تا بچه بودیم که در ادب و نزاکت مایه ی مباهات خانواده بودیم و مایه ی تعجب آشنایان که مثلا چطور حیاط خانه باغچه دارد و این بچه ها خاک بازی نمی کنند!!!!بازنده

بزرگ که شدیم و عقلمان رسید که کمی هم باید شیطنت کنیمنیشخند تمام شهر پر شد از بیلبوردهای ترقه ممنوع و امثال ذالکابرو

حالا هم که سی ساله شدیم و باید ادای آدم بزرگ ها را در بیاوریم.خنثی

دو سه سال پیش شنیدم که اخرین چهارشنبه ی رسم است نیتی ، فکری ، چیزی از ذهنت بگذرانی بعد فالگوش بایستی و جوابت رو از بین حرف های مردم بگیری.

امسال تردد از ساعتی به بعد در شهر ممنوع است و فالگوش ایستادن هم نداریم.

بست نشسته ایم منزل کنار بابا و فقط صدای ترقه ها را می شنویم که نمی دانیم بگذاریم به حساب کدام نیت.

یک پیامک هم از شقایق رسید که دوستش داشتیم:

تق تق تق فش فشه     فاصلمون کم بشه

هیزم و نفت و آتیش     دوست داریم خداییش

سیب زمینی به سیخه  عکس گلت به میخه

غماتو بیار فوتش کن     کینه داری شوتش کن

هوا بهاری میشه        سرما فراری میشه

زردی ازت دور بشه     هر چی می خوای جور بشه



موضوعات مرتبط: روزنوشت

تاريخ : سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩۱ | ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()