سال گند نو د ویک

باورم نمیشه که داره این سال تموم میشه. چقدررررررررررر خوشحالم

سال نود ویک اولین سالی بود که عمو کنار ما نبود. بنا بر این شد که سال تحویل سر مزار عمو باشیم. اولش خیلی ناراحت بودم. غر میزدم که آخه قبرستون هم شد جا؟

به هر تقدیر به رسم احترام رفتیم و کنار خانوداه ی عمو سال رو در قبرستون  نو کردیم.

تا دوازده روز اول همه متفق القول می گفتیم که عجب سالیه این نود و یک . چقدر داره خوش می گذره.

روز دوازدهم رفتیم علی کله ی دزفول. یه چیزی تو مایه های دریای شماله برای ما خوزستانی ها.

یعنی داشتیم ذوق مرگ می شدیم از خوشی که نمی دونم چی شد که کف پای خواهرم یه جور عجیب تو آب پاره شد. فکر نمی کردیم خیلی جدی باشه. با شوخی و خنده و چسب مالی درستش کردیم. وقتی برگشتیم اهواز حدود 12 شب بود. پای خواهره رو که دیدیم گفتیم نه بابا این بخیه لازم داره.

و چقدر می ترسید خواهرم از بخیه.

پای خواهرم که بخیه می شد ته دل من  چند تا زن نشسته بودند و تند تند رخت می شستند. ول کن هم نبودند.

و به این ترتیب نحسی سیزده مارا گرفت.

فروردین با فوت پدر هاله تمام شد. هاله بهترین دوست من، و پدرش  صمیمی ترین دوست بابا بود. چه اشک ها که نریختیم من و بابا .

بگذریم.

مدتی از سال هم برای من و خواهر به دوندگی برای فروش ملک بزرگی که ارث پدربزرگ بودد گذشت.

بماند مخالفت های دایی و اشک های من که مگر مادر چیزی جز حق خودش می خواد؟

ماه رمضان رسید و روزه داری من که 15 روز بیشتر طول نکشید و ختم شد به ناراحتی معده.

بماند که بنا به توصیه پسرعموی مامان که مثلا فهمیده ترین فرد فامیل است و .... قراری داشتیم با دایی و سعی کردم توضیح بدم که من مشغول چه کاری هستم و حتی شهردار هم دلش به حال ما سوخت که تو دلت نسوخت و بیا و بگو مغازه های این ملک بلاخره اجاره است یا سرقفلی که قول همکاری داد و بنا شد با وکیل مامان صحبت کنه که معلوم شد این هم مثل مابقی حرف ها ...

دو سه ماه بعد از این قرار دایی خیلی عجیب رفت. مُرد.

و خدا می داند که چه گذشت با رفتنش بر من.

که نکند ناراحتش کردم. که مگر چه ارزش داشت مال دنیا؟

که چقدر بی تاب شد با رفتنش بابا. که نه تنها برادر خانمش بود دوست بچگی و گرمابه و گلستان بودند با هم.

که اشک ما بند امد و اشک بابا بند نیامد.

دوهفته بعد – 8 مهر- از رفتن دایی بابا سکته کرد. سکته ی مغزی. لازم است بنویسم که من مرده بودم؟ که تا همین امروز کابوس من هستند آن روزها؟

از همان هشت مهر تا به امروز هیچ چیز قشنگ نیست. هیچ چیز خوشحالم نمی کند.

می ترسم. یک ترس غریب.

خوشحالم که گذشتند آن روزها.

لازم است اضافه کنم که این نیمچه کاری هم که داشتیم 200 تومن از حقوقش پرید؟ که مقاله ها کماکان نا نوشته ماند؟ که دایی رفت و پسرش از او بدتر افتاده به جان ملک اجدادی؟

به هر حال گذشت.

امید بسته ام حالا به مار خوش خط و خال سال 92.

که همه چیز خوب شود یک جور قشنگ. بابا خوب شود فابریک مثل روز اول.

که با کار جدیدی که در خواست کرده ام موافقت شود . که با فروش ملک اجدادی ، خانه به دوشی تمام شود.

که کتاب های نخوانده ام خواند شود. که مقاله های نا نوشته نوشته شود.

که من تصمیم بگیرم که یک بار دیگر سفت و سخت بخوانم برای دکتری یا کتاب های این رشته ی کوفتی را اهدا کنم به کتابخانه و

رشته ی حقوق رو از لیسانس شروع کنم؟

یا کلا قید درس را بزنم و تا کاملا پیر نشده ام مدتی جوانی کنم؟

باید چند خصوصیت بد را همین اخر سا لی از وجودم بیرون کنم.

مثلا وقتی عصبانی هستم هیچ تصمیمی نگیرم

در مورد کاری که فقط از ذهنم گذشته و اکی نشده اینقدر حرف نزنم که خراب بشه.

کمی ولخرجی را کنار بگذارم.

حداقل ادای دخترهای سی ساله را در بیاورم .

قرآن خواندن را که مدتیست کنار گذاشتم شروع کنم.

حافظ را حفظ کنم.

مولانا را بیشتر بفهمم.

زبان لامصب را خووووب یاد بگیرم.

امیدوارم به سال 92.



موضوعات مرتبط: سال نوشت

تاريخ : یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱ | ۸:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()