خب تعطیلات تمام شد و من اینجا و آن مرد آنجا، مشغول قیمت گرفتن و براورد هزینه هستیم.

خیلی هم همه چی گرونهابله

این روزها بیشتر دارم به رنگ خنزر پنزر آشپزخونه فکر می کنم.

اول قرار شد زرد و نارنجی باشه. بعد شد سبز و سورمه ای. بعد سبز خالی. بعد صورتی یواش. بعد صورتی یواش و سبز یواش.

هر روز نظرم عوض میشه. فعلا سرویس قابلمه هام رو صورتی انتخاب کردم.

صورتی یواش.نیشخند

آن مرد هم اونجا دنبال یخچال و ماشین لباسشویی و تی وی و این چیزاست.

مدام هم تاکید می کنه من از اینجا زیاد چیز میز نخرم که نخوایم زیاد پول بار بدیم.

ولی کو گوش شنوانیشخند.

اگر تا اوایل هفته آینده خونه رو بخرن یا حتی یه خونه رهن کنن ما اردیبهشت ماه میریم سر خونه زندگیمون.

در غیر این صورت اوائل اردیبهشت عقد می کنیم و بعد از خنک شدن هوا جشن عروسی برگزار میشه.

همین روزها که من دارم به رنگ های فریبنده بازار فکر می کنم و هی دلم قیلی ویلی میره که همه چی بخرم ؛ پسر دایی دوباره عزم جزم کرده و افتاده دنبال گرفتن وکالت از خاله ها که مثل باباش همه چی رو هولوپی بکشه بالا.

از وقتی که میر*اث فرهنگی رفته برای عکس برداری از ملک و پسردایی فهمیده، گوشی رو برداشته زنگ زده به این خاله و اون خاله که اینا ( یعنی ما)  گوش خر رو خاروندن و الان میر*اث فرهنگی مفت از چنگمون در میاره.

منم که اینو شنیدم گفتم بهش بگید یه کاری می کنم خره یورتمه بره شکمتو صاف کنهنیشخند

و این شد که پریروز ما ( یعنی همینایی که گوش خر رو خاروندن) رفتیم خره رو بیدارش کردیم. رفتیم سازمان می*راث فرهنگی و ماجرا رو تعریف کردیم.

آقا نمی دونی چقدر تحویلمون گرفتن.

همچین که گفتیم ملک سرای.... آقاهه گفت : ببببببلللللللللللللللللله کاملا آشنا هستم. و فکر می کردم توی مزایده فروش رفته که تا حالا دنبالشو نگرفتیم.

بعدد کلی از تاریخچه این ملک گفت و اینکه زیرزمینش که الان انباره قبلا زندان بوده و به کارون راه داره و از این حرفا.

بعد گفت این باید یه هتل سنتی بشه و تاریخ اهواز توش حفظ بشه.

بعد فرصت خواست که یا شهرداری رو متقاعد کنه یا خود می*راث فرهنگی رو که این ملک رو بخرن و از کوبیده شدن اون جلوگیری کنن.

تازه عکس پدربزرگ رو هم خواست که توی کتابی که دارن در مورد خوزستان می نویسن چاپ بشهاز خود راضی

حالا خره بیدار شده . گوشش رو خاروندیم دیگه. نیشخند

به وکیل هم خبر دادیم دوباره مزایده رو راه بندازه.

و اما آن مرد هم که کاملا در جریان فعالیت بنده برای این امر بوده و هست. الان به عنوان عضو جدید جبهه آمادگی خود رو برای همکاری اعلام کردهنیشخند

 

این از این.

 

راستی بچه ها من بعد از ازدواج این وبلاگ رو با اون همه حرف خصوصی بین من و شما چیکارش کنم؟ آن مرد که نباید اینجا رو بخونه.

اگه یه روز اتفاقی اینجا رو پیدا کنه چی؟

آخه وبلاگ شعرهامو می دونه و می خونه.

بهش گفتم که می خوام یه وبلاگ راه بندازم و از اول آشنایی تا روزهای آینده رو همیشه توش ثبت کنم. حرفی نداشت. ولی نمی دونه که من این کارو قبلا شروع کردم و کلی اینجا غیبت مادرشوهر کردم کهشیطان

نظر مثبتتون چیه؟ یه وبلاگ جدید راه بندازم و مثلا از اول شروع کنم و همه شما هم بیایید اونجا؟ یا همینو یواشکی بریم تا ته؟

هان؟سوالمتفکر

یه چیز دیگه... کی شماره منو داده به روحانی. بنده خدا هی پیام تبریک می فرستاد. روحانی مچکریم.

خخخخخخخخخخخ



موضوعات مرتبط: وضع و حال نوشت

تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳ | ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()