خخخخخخ خخخخخخخنیشخند

بینوا آن مرد. آمد.

بعد منم که مثلا نمی دونم و فائزه اصلا به من نگفته.

بعد الان دارن با فائزه رایزنی می کنن که منو چطور بکشونه بیرون و بعد من سورپرایز بشم.

بعد من دارم فکر می کنم چطور نیشم رو ببندم. 

چطور نقش یه آدمی که نمی دونه برای چی داره میره بیرون و قراره سورپرایز بشه رو بازی کنم.

مثلا جزوه بگیرم دستم و بعد که دیدمش ییییهووو همه چی از دستم بریزه رو زمین؟

مثلا یییهو بایستم و عینک آفتابی معروفم رو از رو چشمم بر دارم و بگم ننهههههههههه؟

مثلا یییهو عشقولی بشم دوان دوان برم طرفشسبززبان

ها؟

نمی دونم قراره چی بشه؟

قراره ببینمش و دوباره ده سال خاطره مرور بشه و من بشم عسل بانوی ده سال پیش؟

قراره ببینمش و موهاش ریخته باشه و جوابش کنم؟

قراره ببینمش و مثل یه عسل بانوی سی ساله و مثلا عاقل حرف بزنم و تصمیم بگیرم؟

قراره همه دلخوری ها رو بذارم کنار و قبول کنم هیچ آدمی بی نقص نیست و من هم اشکالاتی دارم؟

 

منتظر یک پست شاید جالب شاید بی مزه شاید طنز شاید درام شاید رمانس باشید.

ممکنه بخوام پست بعدی رو رمزی بنویسم. 

دوستانی که رمز داشتن و فراموش کردن و دوستانی که بعد از اون دو پست رمزی به من افتخار دوستی دادن و رمز ندارن و دوستانی که می خوان رمز داشته باشن بهم خبر بدن.

مژه



موضوعات مرتبط: آن مرد

تاريخ : سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٢ | ٢:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()