دیروز بعد از ظهر بابا رو بردیم فیزیوتراپی. فیزیوتراپیست می گفت خدا رو شکر وضع پاش خیلی خوبه و به زحمت میشه تشخیص داد که کدوم پا مشکل داره.

ولی مسئله اینه که بیماران سکته مغزی عضلاتشون رو موقع حرکت سفت می گیرن. و یه مورد دیگه که من ذهنم رسید این بود که تلقین هم تاثیر داره. مثلا بعد از اینکه جلسه اول رو گذروند دیگه خودش بدون کمک پا شد و کاراشو تا حدودی انجام داد. به قول فیزیوتراپیست تا حدی مشکل منتال هست . باید از این به بعد روی تعادلش کار کنیم. و البته دستش هنوز شرایط خوبی نداره.

بعد بلافاصله پسرخاله اومد دنبالم و رفتیم پیش وکیل.

یعنی ما هی یه چیزایی می شنویم ، هی میریم  دفتر وکیل خراب میشیم سرش. این بار در مورد سرقفلی ها و اینکه چقدر از پول میره برای سرقفلی حرف زدیم.

می گفت بسته به نظر کارشناس داره. یعنی قانون نداره. حتی ممکنه تا هشتاد درصد از ارزش هر مغازه بره برای سرقفلی. نا امید شدیم بسی.

خلاصه درخواست مزایده رو داده و منتظر بود که کارشناس مشخص بشه و بعدش ما باید بریم با پول چرررررررربش کنیم که خونه خرابمون نکنه.

 

تو فاصله ی اومدن از فیزیوتراپی تا وقتی که پسرخاله اومد دنبالم (آن مرد) باران پیام رو شروع کرد. می خواست بزنگه. گفتم دارم میرم پیش وکیل شب بهت خبر میدم.

با آژانس برو... مراقب باش.... یه وقت برای این مسئله باهاتون دشمن نشن.... مشکلی پیش نیاد.....کلافه

برگشتم و خبر دادم که الان می تونی بزنگی.

تماس گرفت.

اول یه تریپ در مورد آلارم ذهنش در مورد فروش این ملک اومد که الان اختلاف پیش میاد و باهاتون دشمن می شن و ....

گفتم آقا جان تو به این مسائل کار نداشته باش. اون روز گفتم باید بهم ثابت کنی محکم و قابل اتکائی. حرفی داری بزنی یا نه؟

گفت : خب ببین ما کلا آدمای آرومی هستیم و چَلِنج نداریم. (انگلیسیش تو حلقمخنثی)

گفتم: ولی من اصلا آروم نیستم. خیلی هم پر شر و شورم. منظورم این نبود که شما هم یه مسئله ارثی داشته باشین و تو نشون بدی چقدر پایه ای. 

مثلا همین که تو بعضی وقتا گریه می کنی منو اذیت می کنه و نشون میده که محکم نیستی.

یا مثلا چرا برای اومدن از من نظر می خوای؟ مطمئن باش هر بار بپرسی من نمیگم آره بیا.

مگه من توی این مدت گفتم بیا ؟ یا پرسیدم چرا نمیای؟

ولی همیشه برام سوال بوده که تو با ادعای این همه علاقه چطور دلتنگ نمیشی.

بابا من یه مانتو می خوام بخرم تا وقتی فردا بشه و مامان رو ببرم نظر بده می ترسم فروش بره تو چرا هیچ وقت نترسیدی؟

نباید سالی یه بار می اومدی؟ با این وجود من هیچ وقت معترض نبودم . به جز این اواخر که دیگه واقعا اعصاب نداشتم. فقط داشتم نقش یه مسنجر رو بازی می کردم. 

رسیدم...سوار شدم... پیاده شدم...صبح بخیر....شب بخیر....خوبم...خوبی؟

مطمئن باش من هیچ وقت نمیگم بیا. خودت باید مرد باشی. مثل مردای قدیم بیای دم در بگی من بیرونم جرآت داری نیا عسل گاوچران

گفت: یعنی الان که هی میگی نیاین منتظری خودم بیام؟

گفتم: نهههههههههه کلافهمن اون اومدن با خانواده رو نمیگم. اون رو که باید بذاری تا خودم بگم. من باید خیالم از بابت خیلی چیزا راحت بشه. چون در صورتی که بیای و موافقت بشه من دیگه تمام و کمال نمی تونم در خدمت خانواده ام باشم. تو هم که اینجا نیستی که بگم مشکلی نیستی. اون موقع نصف حواسم این وره نصفش اون ور. 

گفت: تو همین سال 92 تمومش کن دیگه.

گفتم: ببخشید من یه ساعته دارم روضه می خونم؟ 

میگم باید به من ثابت کنی که همونی که می خوام. باید نشون بدی قابل اطمینان و اتکائی. گفتم ببین من دیگه اون دختر بیست ساله ی سرخوش ده سال پیش نیستم. 

اون موقع هر جوری بودی قبولت داشتم. اون روزا که شما تو خواب ناز بودی من تو ذهنم دنبال دکوراسیون خونه بودم و ناراحت بودم که اسم پسرم نمی تونه علیرضا باشه چون اسم عموش علیرضاست.

اینو که گفتم بچه ذوق کرد. گفت چرا اینا رو تا حالا نگفته بودی.

گفتم کی باید می گفتم. تو کی وقت داشتی؟ یادته وقتی به عشق تو موبایل خریدم و تند تند اس میدادم و تماس می گرفتم چی شد؟ 

جنابعالی گفتی هفته ای آخر قبل از کنکور ارشده و می خوای جمع بندی کنی و خودت تماس می گیری. این یعنی غیر مستقیم من باید خفه شم.

بعد هم که قبول شدی و تا شب دانشگاه بودی و بعد هم سرباز بودی و خسته.

من دیگه اون دختر سرخوش نیستم. یه دختر سی ساله خیلی پخته تر فکر می کنه.

به هر حال من نگاهم و ایده آل هام تغییر کرده. از خودم انتظار دارم که درست انتخاب کنم. مطمئن باش به صرف اینکه ده سال با تو آشنا بودم انتخاب نمی کنم.

 

گفت: خب خیلی چیزا تو زندگی ثابت میشه. 

گفتم: و اگه ثابت نشه من چه خاکی به سرم بریزم؟ تو تا الان نشون دادای اونی که باید نیستی. دوباره جریان پایان نامه و رفتارش رو اون روزها یادآور شدم.

تاکید کردم که باید خودش رو به من ثابت کنه.

گفتم تفکر یه دختر سی ساله خیلی تغییر می کنه. من بیشتر وقت ها به این فکر می کنم که اصلا نباید ازدواج کنم چون هیچ کس لیاقت منو ندارهاز خود راضی

 

بعد دیدم گوشی رو گرفته و حرف نمیزنه. گفتم من نه شام خوردم و نه نماز خوندم. خدافظنیشخند

بعد دوباره باران پیامک آغاز شد.

برام نوشته بود:

من آن مردم (اسمش رو نوشته بود) عسل رو می خوام . تو آن مرد رو می خوای عسل؟

دارم محکم میگم.

 

(به نظرتون من باید چطوری خودمو بکشم که درد نداشته باشه. هان؟خنثی)

 

گفتم این جور پیام دادن مناسب سن تو نیست. خواهشا از این اس ام اس های بچه گانه نفرست. عاقلانه حرف زدم . عاقلانه جواب بده. چیزایی که خواستم بهم ثابت کن. 

 

بعد ادامه داد: من برای از دست ندادن تو گریه کردم نه کس دیگه. شاید از چشم تو افتاده باشم ولی از خیلی نظرها با بقیه پسرا فرق دارم. دیگران خیلی از کارهای منو انجام نمیدن ولی حتما کارهای دیگه ای انجام میدن.

گفتم: همیشه تا حرف میزنم اونقدر کش میدی و اس م یفرستی که من خسته میشم و به غلط کردن می افتم و قیدش رو میزنم. من دارم کم کم انتظاراتم رو میگم . اگر تو وجودت نیست خودت رو اصلاح کن.

بعد هی عذرخواهی کرد و خواهش کرد که عصبانی نشم. گفت ازت می ترسم. قهقههشیطان

هیچی دیگه . این وصع منه. 

راه خودکشی بی درد سراغ دارید یا نه؟



موضوعات مرتبط: روزنوشت , آن مرد

تاريخ : یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢ | ٢:۱٢ ‎ق.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()