همه ی صبح تا ظهر دیروز رو داشتم کتاب ( یازده دقیقه ) پائولو کوئیلو رو می خوندم. 

معمولا وقتی مشغول خوندن یه کتاب هستم ، کتاب دیگه ای رو کنارش شروع نمی کنم. 

مدتیه که مشغول خوندن کمدی الهی دانته هستم . ولی از اونجایی که سه جلده و هر جلد بیش از هشتصد صفحه ست، ترسیدم عمرم به خوندن بقیه کتاب ها قد نده و با خودم گفتم کم کم کتاب هایی که دارم رو کنار این بخونم. 

البته دیروز فقط و فقط برای اینکه زبونم لال یهو نرم بشینم پای نوشتن مقاله به کتاب خوندن گذروندمنیشخند.

خلاصه عصر مهمان داشتیم. ساعت دوازده شب رفتن. 

خواهرم بعد از رفتن مهمان ها رفت که گوشی اش رو بذاره شارژ بشه. بعد اومد گفت که شارژر مشکل داره و گوشی شارژ نمیشه.

همون موقع من داشتم پیام گل جون رو جواب میدادم. گوشی دستم بود و شارژر رو زدم به گوشی و وصل کردم به پریز برق.

آقا یییییییییهههههههههووووو برق ما رو گرفت. دقیقا مثل تو فیلما یه نور نارنجی از مردمک دو تا چشمم زد بیرون. یه جیغ  کوتاه کشیدم. گوشی از دستم پرت شد. و ناخوداگاه پرت شدم به دو قدم عقب تر.

خیلی لحظه وحشتناکی بود. 

چند ثانیه مات به خودم و دستام  نگاه کردم. زنده بودم ولی دستام از نوک انگشت تا بالای مچ درد داشت.

اون شارژر رو یادتونه که گفتم از بچه محل سابقمون خریدیم. اون یه ایرادی داشت که برق که می رسید به گوش نوار فلزی دور قاب گوشی برقی می شد و من نزدیک بود بمیرماسترس

خلاصه بعد که خیالم راحت شد که زنده هستم یواش خواهرم رو صدا کردم. گفتم:

ببییییییین من نزدیک بود بمیرم. برق منو پرت کرد. چشمام نارنجی شد.

خواهرم: من که گفتم شارژر خرابه خمیازه.

من: خنثی

بعد در حالی که هم ترسیده بودم خیلی و هم هیجان زده بودم رفتم و این بار برای برادرم ماوقع رو شرح دادم. حتی پریدم که نشون بدم چطور پرت شدم.

برادرم: اون شارژر رو بنداز دووووووور عصبانیبا این خرید کردنتون

من: خنثی

بعد رفتم سراغ مامانم. گفتم ماااااااامااااااااااااااان، برق منو پرت کرد، از چشمام نور نارنجی زد بیرون، گوشی پرت شد الان دستم درد می کنه.

مامان: کی ؟ کجا؟ تنها بودی تو اتاق؟ وای ؟

من: نیشخند

بعد مامانم یه جوری که انگار داره با ادیسون حرف میزنه و من ادیسونم مثلا گفت:

خااااااااک تو سرت نزدیک بود کار بدی دستمون نصفه شبی. برو صدقه بنداز.خنثی

من گفتم: به من چه ؟ عه؟ شارژر خراب بوووووود.

بعد رفتم سراغ  کیفم که پول خورد پیدا کنم بندازم توی صندوق صدقات یه موسسه خیریه که تو خونه داریم. دو تا سکه دیدم تو کیفم. یه پنجاه تومنی یه دویست تومنی.

دویست تومنی رو گذاشتم تو کیفم. گفتم فردا می خوام شارژ بخرم اینجا هم که شارژ دو تومنی رو میدن 2200. بعد رفتم سکه پنجاه تومنی رو انداختم تو صندوق نیشخند.

دیدم مامانم داره اون ته ته های کیفش دنبال پول خورد می گرده یه دویست تومنی پاره پوره مچاله ی از جنگ برگشته پیدا کرد . گفت بیا. برو بنداز تو صندوق .خنثی

خانواده دارم در حد لالیگا یعنی.

بچه داشت می مرد. داشتن بی عسل می شدن . انگاااااااااار نه انگار.

بعد دیدم از خانواده ناامیدم. رفتم به گل جون پیام دادم.

نوشتم گل جون، برق منو گرفت. نزدیک بود بمیرم  واااااااااااای بی عسل می شدی.

گل جونم جواب نداد. 

از قرآن گوشی سوره یس رو طبق معمول هر شب خوندم. بعد هی اون نور نارنجی که از چشمام اومد بیرون برام تداعی می شد. 

خیلی وحشتناک بود. خعیلی. الان من نوشتم طنز شد. ولی باور کنید ترسناک بود.

 

ساعت دو بیدار شدم خواستم ببینم ساعت چنده دیدم گل جون پیام داده :

خدا نکنه دور از حونت . الان آبروتو تو وبم بردم هاهاها.

اینم از دوستامون.خنثی

 

 

 

پی نوشت:

 

برای سلامتیم صلواااااااااااتزبان



موضوعات مرتبط: روزنوشت

تاريخ : سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٢ | ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()