پلان یک:   پلان قرآنی


و قضى ربک الا تعبدوا الا ایاه و بالوالدین احسانا اما یبلغن عندک الکبر احدهما او کلاهما فلا تقل لهما اف و لا تنهرهما و قل لهما قولا کریما ‘‘( سوره أسراء ، آیه 23 )

در بسیاری از موارد سرانجام گرد پیری بر چهره پدر و مادرمان می نشیند . طبیعی است که با گذر سن ، انسان ممکن است طاقتی کمتر داشته باشد ، کم حوصله شود و بسیار زودتر برنجد . حتی چه بسا ممکن است در این دوران و یا حتی پیش از آن ، پدر و مادرمان در برابر ما اشتباه  بکنند و ما را به ناحق مورد سرزنش و توبیخ خویش قرار دهند . اما جالب است در کنار همه این مسائل ، پروردگارمان به ما می گوید که در تمامی طول عمر پدر و مادرمان و بخصوص در دوران پیری که بیشتر به کمک ما احتیاج دارند ، هرگز آنان را از خویش نرنجانیم . حتی به عنوان نمونه ای کوچک ، در هنگام سخن گفتن ،  اگر از آنان رنجیده خاطر نیز بودیم ، به پدر و مادر خویش " اف " نیز نگوئیم .

" اف " ، کمترین و خفیف ترین کلمه ایست که به هنگام ناراحتی درونی بر زبان انسان جاری می شود . اما خداوند ما را از گفتن همین میزان نیز بازداشته است .

این ها را نوشتم که بگویم من خیلی (اف) می گویم. خسته می شوم گاهی . دلم می ترکد . دوست دارم بابا همکاری کند. بیشتر ورزش کند. پاهایش را که روغن مالی می کنیم غر نزند. تحمل کند. 

خسته که می شوم ممکن است بداخلاقی کنم. 

نوشتم که فکر نکنید عسل بانو باقلواست و خیلی خوب و مهربان است.

 

پلان دو: پلان خواهرانه

 

خواهرم دوست داشت کارکند. یک کار نسبتا خوب نزدیک خانه پیدا شد. یک روز هم رفت و وقتی برگشت . بابا خیلی بی تابش بود. همه ی این روزهای بعد از سکته و خانه نشینی همدم هر صبح تا ظهر بابا که ما نیستیم و سر کاریم، خواهر  است.

تصمیم گرفت کار را بی خیال بشه. می گفت بابا تنها می مونه. نکنه افسرده بشه. نکنه اتفاقی بیفته بعد من خودخوری کنم.

به خاطر بابا از کارش گذشت.

همچین دختر باقلوایی داره بابا. همچین خواهر شکلاتی داره عسل.

 

 

پلان سه: پلان پیامکی

 

بعد از صدور بیانیه ی عسل بانو و اخطار مبنی بر اینکه :

((هرگونه تماس و ارسال پیام های وقت و بی وقت و پاتیناژ بر مخ ممنوع.))

آن مرد فقط در مناسبت ها و تعطیلات برای احوال پرسی پیامک می فرستد.

دیروز جمعه بود و پیام های حال و احوال ارسال شد.

_( مادر من سونوگرافی سرخود است. یعنی با یک نگاه تشخیص می دهد که بچه دختر است یا پسر. اخیرا رادیولوژیست هم شده. به قول خانوم چم دونم واللهزبان . غرض از عرض این مطلب این بود که بگم آن مرد از نوشته های پیامکی می تونه حال روحی من رو تشخیص بده. مثلا بی حالم - حوصله ندارم- حوصله ام سرر فته و از این موارد) - 

بعد از چند پیام گفت : حوصله ات سر رفته؟ گفتم نه. باز تو پیامکی تشخیص دادی؟

گفت: بیام با هم بریم بیرون؟

گفتم : نه . زحمت نکش.

 

(بعد توی دلم گفتم. مررررررررد باش و بدون پرسش بیا. آقا شاید کچل شده باشی ما تو رو نخوایم. والا نیشخند . خیلی بده که همه اش منتظر تایید منه. ایییییییییششششششش.)

 

 

گفت: اگه منو دوست داری برنامه بریز برای کارمون .

 

(چه برای خودش  پارو میزنه طرف نه؟یول)

 

گفتم: فکر کردن به این مسائل آمادگی روحی می خواد . تو باید درک کنی. من الان از نظر روحی آماده نیستم.باید با هم حرف بزنیم. انتظارتمون رو بگیم. ده سال هیچ وقت جدی حرف نزدیم. الان هم من داغونم همه ی حرف هامون به دعوا ختم میشه.

گفت : باشه هر وقت بگی حرف میزنیم. 

 

گفتم: یادته برات نعریف کردم که ارث پدری مامان اینا رو کشیدن بالا؟ 

گفت : آره.

گفتم: من و خواهرم تنهایی رفتیم دنبال کارها. کاری کردیم که هیچ کدوم از پسرای فامیل دنبالش نرفتن و وسطش جا زدن. الان دیگه کار تمومه.

می خوام بگم من همچین دختری هستم. مثل یه مرد محکم هستم. انتظار دارم  همسرم از من محکم تر باشه که بتونم بهش تکیه کنم . تو اینطوری هستی؟؟؟

 

( اینجا دیگه من داشتم برای خودم کله نوشابه باز می کردم .خخخنیشخند)

 

گفت : چیکار کردین شما؟

گفتم: با شهردار حرف زدم و متقاعدش کردم که پرداخت مالیات رو منوط کنه به فروش. براش توضیح دادم که این نامردا از عمد مالیات نمیدن که ما از شهرداری جواب نگیریم. شهردار هم موافقت کرد.

بعد کارهای افراز و استعلام های ثبت و گردش کار ملک و هر چیزی که لازم بود انجام دادیم.

گفت : حالا نتیجه گرفتین؟

گفتم ای بااااااااابااااااااااکلافهدارم میگم تموم شد دادگاه حکم داد.

گفت: آخه اس ام اس ها نصفه میاد و پشت سر هم.چشم

اینا رو که گفتم سیل سوال ها آغاز شد. اگر بچه های داییت تو بازار نفوذ کنن چی؟ سند به نام کیه؟ و ....

گفتم: ببخشید اینا رو نگفتم که این همه بپرسی! اینا رو گفتم که بگم انتظار دارم از من محکم تر باشی. هستی؟ 

گفت: مگه من نیستم. 

گفتم : من دارم انتظاراتمو میگم. هنوز چیزی نمیدونم. تو عمل چیزی به من نشون ندادی.

گفت : باشه حرف میزنیم.

گفتم: این چیزا با حرف مشخص نمیشه. باشه حرف هم میزنیم ابرو ولی نه این روزها و الان. فعلا این یه مورد رو گفتم که ببینم می تونی چیزی بهم ثابت کنی.

 

 

پلان چهار: پلان حقوقی

 

رئیس ....مون حقوق ما رو نریخته و رفته تهران برای تمدید قرارداد. خو نقطه چین نمیگی این هواپیماها هی گرومپ گرومپ سقوط می کنن و میفتی می میری و من سر پل صراط خفتت رو میگیرم؟

نمیگی حقوقم تا پایان سال توسط خانواده حس هفتم تصرف شده؟

نمیگی حقوق سال آینده رو هم گل جون و سعیده بردن؟

نمیگی بچه ام رو اجاقه آخهزبان

پی نوشت:

 

این روزها فقط تکرار است و تکرار و تکرار. گاهی فکر می کنم درب این (رو به راهی) را ببندم  ولی نمی شود درب خانه را بست با این همه دوست و آشنا.

ممنونم که پیگیر نا نوشته ها هستید. 

سپاسگزارم برای این همه مهر. 



موضوعات مرتبط: وضع و حال نوشت

تاريخ : شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٢ | ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()