همین چند لحظه پیش خواهر تماس گرفت.

طبق قرار پسر خاله رفته پیش قاضی و بعد از بررسی پرونده قاضی گفته که هفته آینده در حضور وکیل حکم فروش رو صادر می کنه.

خواهر به وکیل خبر داده وکیل ما که توی این مدت واقعا مُرد از بیکاری گفته : با سر میرم.

یعنی در تمام این مدت انگار ما وکیل بودیم و اون موکل.

کارهای شهرداری و اداره ثبت و انحصار وراثت رو که همه ما انجام دادیم. اخریش هم قانع کردن قاضی بود که برای فروش ملک مشاع نیازی به حضور تمام ورثه نیست و یک شاکی حتی یک شاکی کافیه.

الان آقای وکیل ابراز خشنودی می کنن برای زحمات نکشیده.

 

به هر حال من هیچ وقت فراموش نمی کنم که دعاهای دوستای خوبی که به لطف این وبلاگ پیدا کردم اثر واقعی رو گذاشتهبغل

ممنوم از تک تک شما.

زبونم قاصره برای تشکر.

نمی دونم چی بگم گریه

 

پی نوشت:

1- یه نگرانی کوچولو دیشب پیش اومد و اون اینه که برادرم مامان رو کشید توی اتاق و یه جوری که بابا متوجه نشه گفت که مدیر عامل شرکتی که کار می کنه عوض شده و ممکنه بیکار شه. حالمون گرفت. 

بازم دعا می کنید؟خجالت

 

2- مراسم کله پاچه خوری امشب سر جاشه. ولی بس که توی پست قبل دوستان برام کامنت کلپچ گذاشتن حس می کنم تا خرخره خوردم.

امشب احتمالا مشکل نخواهم داشت قهقهه



موضوعات مرتبط: روزنوشت

تاريخ : چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٢ | ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()