در سال یکی دو بار این اتفاق میفته.

اینکه اعضای خانواده - به جز من - مشغول حرف زدن باشن و بعد من ییییهو برسم. بعد:

بابا:خنده

مامان:خنثی (چون داره جلوی خنده اش رو می گیره)

خواهر:نیشخند

برادر: شیطان ( چون فنگش رو خودش انداخته)

 

و من:سبزگریه

چون می فهمم که قراره شاهد فاجعه ی اسف بار کله پاچه خوری باشم.

من نمی دونم این انسان اشرف مخلوقات رو چه به جمجمه خوردن آخه.

چه مزه ای داره واقعا.

حالا من چیکار کنم؟؟؟گریه

می خوان چهارشنبه کله پاچه بخورن از حالا دارن من رو آماده می کنن.

یعنی حتی بوش حالمو بهم میزنهسبز

خوب منم میرم پیتزا می خرم.زبان

حالا جالبه من هر روز صبح توی مسیر اومدن تا محل کار ناچارم از دم دو تا کله پاچه فروشی رد شم. بعد تصور بفرمائید من چه رنگی می رسم دفتر بس که نفسمو حبس کردم که بو رو استنشاق نکنمخنثی

 

پی نوشت.

1-   این رو خوندم تو وب فروغ هم خجالت کشیدم که با اوس کریم قهر بودم. هم حسودیم شد. دلم خواست خودم نوشته باشم

 

2-حالا من یه بار تو عمرم شله زرد هوس کردم.

هر وبی که سر میزنم یا اسمش هست یا عکسشخنثی

 

3-برادرم با منم آشتی کرداز خود راضی



موضوعات مرتبط: روزنوشت

تاريخ : دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٢ | ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()