طی یک گفتمان پیامکی با  ( خانوم) از کمبود سوژه ی نوشتن می گفتیم. خانوم فرمودند :

یه پیام بده به ( آن مرد) سوژه ی بعدی جور میشه قهقهه

خدمتشان عارض شدیم که : از قضا چندی پیش پیامکی از (آن مرد) رسید مبنی بر حال و احوال و هر چه کشش دادیم سوژه دار نشد.

از آنجایی که خانوم است و به استناد آخرین پست وبلاگش مستجاب الدعوه می باشد، دیری نپایید که پیامکی از (آن مرد) رسید.

هر چه ما جواب دادیم . جوابی نرسید. این بار بر خلاف دفعه ی قبل و اینکه دوستان گوشزد کرده بودند که اگر جواب دادی و جواب نرسید ممکن است معیار سنجش علاقه باشد و تماست را می گذارد به حساب عشق و آره و اینا ، بنده به روی مبارک خود نیاورده و بر خلاف  دفعه ی قبل تماس نگرفتم که بگم من جواب میدم اما پیام هام نمی رسه .شیطان

(آن مرد) تماس گرفت و اذعان کرد که  فکر کرده مهمانی هستم و ناچار شده تماس بگیره.

گفتم: گیریم که ما مهمانی تشریف داشتیم و نتوانستیم پیامک جواب بدهیم به نظر شما می توانیم تماس را جواب بدهیم؟

آن مرد هرررررررو کرررررررر خنده در کردند که یخ نکرده باشند یک وقت.

التفات بفرمائید که همه را برق می گیرد و ما را تشعشعات سیبیل ادیسون چشم.

 

از تماس آن مرد هم جز همین چند خط چیزی به ما نماسید برای نوشتن.

 

امروز صبح هم در مسیر آمدن به دفتر هر چه چشم دواندیم و گوش سپردیم به صحبت های برادران غیور مسافرکش که صحبت هایشان به تجربه ثابت شده که بسی

شیرین است و با نمک، چیزی عایدمان نشد و همگی لال مانی گرفته بودند خنثی

 

خوب عسل بانو برآن شده کمبود سوژه را با رو نمایی از یکی دیگر از رازهای زندگیش بر طرف کند:

 

آتیش زدم به مالم دیگه.

هورا

بچه که بودیم _ قبل از شروع دبستان _ یکی از پسرهای فامیل که میشه به عبارتی پسر دخترعموی بابا ، برای بازی با من و برادرم می اومد خونه ی ما.

هر بار هم با یک عالمه شکلات می اومد.

همه ی بازی ها هم  خلاصه می شد در پلیس بازی و درست کردن تفنگ کاغذی. 

اگر هنوز اون مدل تفنگ درست کردن خاطرم باشه حتما درست می کنم و عکسش رو میذارم.

همون روزها عسل بانوی کوچک چشم سفید نمی دونم با چه رویی رفت و به مادرش گفت که:

مامان من می خوام بعد که بزرگ شدم با رضا عروسی کنم. اونم منو دوست داره ابله

 

مامان هم نامردی نکرد و هر خاله ای که آمد این دیالوگ خجالت آور رو با خنده تعریف کرد.

خنثی

نمی دونم چند وقت بعد از این اتفاق وحشتناک، دخترعموی من ازدواج کرد و روز مراسم من یه لباس عروس پوشیده بودم و از نبود عروس و داماد استفاده کرده و نشسته بودم جای عروس.

پسرک مذکور هم بودش. اومد و نشست جای داماد و اون از من پر رو تر . انگشتری که دستم بود رو دراورد و دوباره دستم کرد و برای خودمون عروسی گرفتیمنیشخند

حضار هم هی برامون غش و ضعف می رفتن.

 

شایان ذکر است که با گذشت بیش از بیست سال از اون واقعه بنده هنوز نگرانم که مبادا کسی اون جملات گهرباری رو که بنده به مامانم گفته و مادر گرامی بی درنگ اشاعه فرمودند خاطرش باشه استرس

البت بنده بعد از رسیدن به بلوغ فکری متوجه شدم که چه انتخاب اشتباهی داشتم و اون پسرک اصلا به درد نمی خورد قهقهه

 

اما دلیل این اعتراف تکان دهنده علاوه بر کمبود سوژه، پخش سریال مادرانه و شباهت بی نظیر اردلان به پسرک فوق الذکر می باشد. البته اردلان رو باید با چشم و ابرو و موی مشکی تصور کنید.

خوب حالا همه مردونه بیان و به عشق دوران طفولت خود اعتراف کنند زود تند سریع

بگو خب بازنده

 

پی نوشت:

ظاهرا بنده باید برای خوردن شله زرد تا ماه محرم صبر کنم.

چرا ماه رمضون کسی شله زرد نذر نمی کنه خو افسوس



موضوعات مرتبط: روزنوشت

تاريخ : شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢ | ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()