نمی دونم چه طوری بعضی ها با خوندن یه کتاب یا شنیدن یه حرف زندگیشون متحول میشه.

خیلی شنیدم که خوندن کتاب موفقیت انتونی رابینز زندگی خیلی ها رو متحول کرده.

من خودم به شخصه کتاب های اینجوری کم نخوندم. 

(کی پنیر من را برداشته؟) ... ( قورباغه رو قورت بده) و کتاب های اینجوری خوندم. ولی تاثیرشون نهایت یه هفته بوده. خنثی

بنده الان دو ساله که دفاع کردم. ولی یه قورباغه کوچیک هم قورت ندادم و یه مقاله کوچولو هم ننوشتم.افسوس

یا مثلا برنامه های تلویزیونی خیلی ها رو متحول می کنه.

از وقتی که بابا سکته کرده من دائما دارم میگم چرا؟ 

چرا بابای من باید اینجوری بشه؟ مگه بابا چیکار کرده؟ 

بابا که همه ی زندگیش رو به خدمت به امام حسین گذروند. حسینیه داشت. تمام مرخصی هاش رو می گذاشت برای روزهای محرم و مراسم و آشپزی . 

اولین روز ماه محرم وسایلش رو جمع می کرد و با یه ذوق غریب ، یه جوری که انگار داره میره به یه سفر دل انگیز با ما خداحافظی می کرد و همون حسینیه می موند و چند روزی یه بار به ما سر می زد. می موند اونجا که به کارها برسه. بالای سر آشپزها باشه.

حسینیه بچه ی اول بابا بود. 

چرا باید مریض بشه . یجوری که دیگه نتونه این کارایی که با عشق انجام میداد ادامه بده.

این ها و هزار فکر دیگه هر لحظه آزارم میداد.

تا اینکه چند وقت پیش برنامه ماه عسل، آقای پیام دهکردی رو آورده بود. از بیماریش می گفت و .... نهایتش نتیجه گرفتم که اگر یه آدم خوب بیمار شد یا به هر طریقی گرفتار شد نباید بگیم چرا؟

و جند روز بعدش، دختری رو نشون داد به نام ماهانا. دختری که بیش از هزارتا پله رو توانا تر از یه انسان سالم بالا رفت و پرچم رو که برد بالا گفت فقط می خوام همه بلند بگید یا حسین.

اون لحظه که ماهانا این رو می گفت . من داشتم به بابا کمک می کردم که بره بشینه روبروی تلویزیون. وقتی تلاش اون دختر رو دیدم بغض خفه ام می کرد. وقتی گفت یا حسین گریه کردم. بابا هم گریه کرد.

اون روز به خودم گفتم دیگه خفه. دیگه حق نداری حرف بزنی. دیگه نباید بگی چرا؟ 

ولی تاثیر اون برنامه هم فقط چند روز بود.خنثی

شب قدری که گذشت. داشتم دعا می خوندم. قران می خوندم. برای همه و بابا دعا می کردم. باز بابا رو بردم که بشینه و برنامه احیای تلویزیون رو ببینه. باز دیدم بابا سخت راه میره. برگشتم تو اتاق و قرآن رو بستم. با خدا قهر کردم. گفتم خدافظ. رفتم زیر پتو و خوابیدم. نیشخند

به همین راحتی.

یعنی من دقیقا فقط چند روز متاثر میشم از هر چیزی زبان

 

آمممممماااااااااااااا بعضی برنامه ها میره تو خونم. میره تو وجودم. می خوره منو. 

یکی از این برنامه ها . مرگ مغزی و اهدای عضوه.

که شده آرزوی من. 

فکر می کنم از همین ماه عسل هم شروع شد. هر بار که نشون بده اشکم در میاد. به همه هم وصیت کردم که هر طوری مردم اعضام رو اهدا کنن.

کارت اهدا عضو هم دارم تازه. روزی که کارت موقت اهدا عضو رسید، توی مسیر برگشت به خونه، یه جور عجیبی هوا پر از قاصدک بود. من دیگه باورم شد که رو باندم و دارم افقی میشم. آماده ی آماده بودما. فکر کردم قاصدکا خبر آوردن. نیشخند

دیشب که دوباره ماه عسل یه خانواده رو اورده بود که عضو بچه اشون رو اهدا کردن. داشتم به خدا می گفتم این رو هم نمی خوای بهم بدی؟

مردن می خوام با مرگ مغزی . نمیدی؟

این که دیگه کار نیست. نتیجه مصاحبه نیست. خوب شدن بابا نیست. حکم فروش ارث مامان نیست. بازم نمی خوای بدی؟

قهرم با خدا خلاصه.ابرو

این تنها چیزیه که هیچ وقت نظرم در موردش عوض نشده. هیچ وقت از یادم نرفته. 

 

 

پی نوشت:

1- دیروز بعد از ماه عسل. وقتی همه غمزده نشسته بودیم و مات به تلویزیون نگاه می کردیم. برادرم به بابا گفت بیا کلیه ات رو به من اهدا کن و همه رو خندوند.

برادرم از قهر اومده بیرون. حتما اخبار جدید استرالیا و قایق ها و غرق شدن ها بهش رسیده. حتما شنیده که دیگه هر کی بخواد بره استرالیا مستقیم می فرستنش گینه نواسترس

البته هنوز با من قهره. می دونه من مانع اصلی رفتنش بودم. ولی مطمئنم بعد می فهمه که من ناجی جونش بوددم.

 

2- در پی پخش مستند رضا شاه از کانال ملعون من و تو نیشخند خواهرم به بابا گفت شب قدر برای شاه نماز خوندم. اومد به خوابم تشکر کردخنده . بد جور روحیه انقلابی بابا رو سوژه کرده خواهر ما.

 



موضوعات مرتبط: روزنوشت

تاريخ : دوشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٢ | ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()