پیرو هدفمندسازی روحیه بنده دیروز رفتم خرید درمانی.

حالا نه اینکه سوسول باشم ها . نه. از بعد از سکته بابا من کلا همه تفریحا رو از خودم گرفتم. دیروز با خواهرم رفتیم و یه حال حسابی به خودمون دادیم.

بچه ها من بالاخره عینک آفتابی خریدم هورا

بالاخره یه عینک اندازه عرض صورتم پیدا کردم قهقهه

یعنی اندازه ی اندازه نیست. ولی بدم نیست.

خرید حال آدمو واقعا خوب می کنه.

برگشتنی چون یه کم دیر شده بود یه ماشین دربست گرفتیم.

راننده وسط مسیر پرسید امروز چند شنبه ست؟

گفتم : سه شنبه.

بعد خودش خندید گفت مردم توی ساعت می مونن من توی روز موندم.

بعد شروع کرد قصه ی زندگیش رو گفتن.

گفت تو کار خدا موندم. مادر زنم سه تا خونه داره. یه تریلی. یه تریلی هم هفته پیش خرید. بعد یه پژو به عنوان جایزه از شهرداری به نامش دراومده.

گفت شهرداری گذاشته به حساب شهروند خوش حساب. 

نمی دونه که چون وام می خواسته همه مالیاتش ور صفر کرده.

بعد من خونه ام دقیقا آخرین خونه ست. یعنی بعد از خونه من دیگه خونه نساختن. اینم با قرض و قوله و طلاهای خانمم خریدم. بعد به خانمم گفتم تو تا از خونه پدرت اومدی بیرون وضع اونا خوب شد خنده

من اومدم ببرمش تو فاز معنوی، گفتم آقا تنت سلامت باشه.

گفت : اتفاقا امروز بیمارستان بودم. سالم هم نیستم. ببین دستمو نمی تونم تکون بدم خنده

آدم با نمکی بود به چشم برادری.



موضوعات مرتبط: روزنوشت

تاريخ : چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٢ | ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()