دیروز اعصاب مصاب نداشتم، یادم رفت بنویسم که شاهین کوچولوی ماه عسل باعث شد گوله گوله اشک بریزم و صاف و صیقلی بشه روحم لبخند

یکی از آرزوهای من این بوده و هست که به جایی برسم که بتونم سرپرستی یک یا چند تا بچه اینجوری رو تقبل کنم. 

البته نه که بیارم پیش خودما. نه.

چون من یه روزایی مثل دیروز که اعصاب ندارم بداخلاق میشم و ممکنه بچه رو دعوا کنم. بعد وجدانم می ترکه. چشم

خوب دیروز که یه کم منطقی فکر کردم  دیدم که گیریم نتیجه مصاحبه هم خوب می اومد. من باید حدود سی چهل میلیون وام می گرفتم که اون کار رو راه بندازم. بعد اینجا هم که وام دهی رااااااااااااااااااحت. مثل آب خوردنه. بعد تا وقتی که جا می افتادم تو کار باید هی قسط وام رو پرداخت می کردم . خوب چه کاریه؟

خوب شد که نشد اصلا.

تازه من مثل بچه ی اون خانوم و آقایونی بودم که اومده بودن برای مصاحبه. معلومه که اونا اولویت دارن.

باید یه کم چاق شم که همه باور کنن من سی سالمه و دیگه مثل جقله ها بهم نگاه نکنن زبان

بعد که این همه فکر کردم دیگه حالم خوب شد.

اصلا حالا میرم آویزون محل کار پدرم میشم میگم منو باید جای بابا که بازنشسته شده بذارید سر کار نیشخند

خیلی ها رو دیدم اینجوری رفتن سر کار.

در ضمن باز بعد از همه ی این تفکرات چند تا سی دی کارتون هم گرفتم که در راستای هدفمندسازی روحیه تماشا کنم.مژه

برنامه ماه عسل دیروز که سربازا رو اورده بود. وقتی آقا مهدی داشت در مورد سربازی رفتنش و اینکه بعد از ظهر ها هم کار می کرده و فوق لیسانس رو گذاشته برای بعد حرف میزد، بنده تمام مدت داشتم در دلم می گفتم آقای (آن مرد) یااااااااااااد بگیرررررررررررر.

به این میگن مرررررررررررد زبان

می دونم که اونم داشت برنامه رو میدید. خواستم پیام بدم و بگم یاد بگیر. خووووووب گوش کن ببین چی میگه.

تو که درس شده بود همه چیزت و فقط ادعا داشتی . یاد بگیر.

ولی خویشتنداری کردم و پیام نفرستادم و تو دلم نگه داشتم.خنثی

اون موقع ها جناب آن مرد دکترا و ادامه تحصیل برنامه اول تا صدمش بود. بنده هم یحتمل شیپور تشریف داشتم.ابرو

 



موضوعات مرتبط: روزنوشت

تاريخ : سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٢ | ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()