سلام بچه ها

هنوز کسی از کنار این رو به راهی رد میشه؟

روم نمی شد بیام ولی اومدمنیشخند

جونم براتون بگه....به چشم بر هم زدنی موعد وام مسکن ما رسید

پارسال همین روزها بود که برای مسکن یکم اقدام کردیم

ولی با این مقدار پولی که میدن به ما تف هم نمیدن چه رسد به خونه.

من و آن مرد هر روز بعد از کار از این املاکی به اون املاکی در به در دنبال چهار دیواری ....

بقیه روز رو هم من دعا می کنم پونصد میلیون جایزه ی اپلیکیشن هفهشتاد رو ببرمنیشخند

چی میشه مگه؟

از دنیا کم میشه؟

رااااااستی...براتون گفته بودم مامانم خونه خرید؟

مامان عزیزم بعد از سی و چند سال بالاخره با همون ارثیه پدریش یه آپارتمان توی محله ای که دوست داشت خریدهورا

خییییلی خوشحالم

تمام تعطیلات عید رو اونجا بودم. عید فطر هم همینطور

اونم مجردیاز خود راضی

چه معنی داره هم سر کار با هم باشیم...هم خونه ...هم مسافرتعینک

از حال پدرم اگر بپرسید...بابا خوبه ولی شرایط راه رفتنش سخته خیلی سخت

تنها چیزی که وسط لبخند هام بغض میشه و راه گلوم رو می بنده فکر کردن به شرایط باباست

خلاصه اینکه چیزی که منو توی این شهر سر پا نگه داشته کارمه. 

و اینکه هر روز وبلاگم رو چک می کنم ولی وقت نمیشه چیزی بنویسم

میگن سلام گرگ بی طمع نیست

اومدم بگم برام دعا کنید یه آلونک پیدا کنمقلب

و بابا رو از دعای خیرتون بی نصیب نذارین



موضوعات مرتبط: وضع و حال نوشت

تاريخ : یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٦ | ٦:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()

یاد اون روزا بخیر که از بیکاری می نشستم اینجا کنار شما و با اسمهامون تیم کره ای تشکیل میدادیم.اون روزا که در جریان لحظه به لحظه ی روزهای همه شما بودم و وبلاگ ها رو زود به زود می خوندم.

یاد روزهای کیک و ژله های رنگی بخیر

این روزها فقط کاره و کارو کار.

وای خوشحالم و خدا رو برای لحظه به لحظه ی این روزهای کاری شکر می کنم. که اگر این کار نبود قطع به یقین الان با یک عسل بانوی افسرده رو به رو بودین.

می تونم بگم که حالا خوبم. دیگه دلخور نیستم و مثل همیشه باور کردم که نمی تونم همه چیز رو اونجوری که می خوام تغییر بدم. البته که کامنت های پر مهر شما در پست قبل هم بی تاثیر نبوده.

دختر خاله از اهواز برای سفر اومده بود این طرفا و یه سر به من هم زد. همین طور پسر عموم .و خیلی قشنگه که میزبان عزیزام باشم تو خونه ی خودم.

راستییی زود پز هم خریدم به توصیه شما.و امیدوارم  به کارم بیاد. 

 

پی نوشت:

الان دارم با گوشی وبلاگمو آپ می کنم. اون متن بالا رو دیروزنوشتم و همون موقع بود که متوجه شدم وبلاگم باز نمیشه و بعد از کلی حرص و جوش و پیغام پسغام به پرشین بلاگ الان دیدم وب عزیزم برگشته. کلی حرف داشتما. همش یادم رفت



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()

سلام عزیزان من

ممنونم از کامنت های مهربان و نگرانتون

از وقتی از. اهواز برگشتم بدون اغراق هرروز می خوام بیام و بنویسم. ولی این کار همه چیز رو از من گرفته. آخرین نفری که از اداره میزنه بیرون منم. و توی خونه هم باز کار میارم که انجام بدم.

کاش منم مثل بعضی همکارام همه چی رو سرسری می گرفتم.

ولی احساس مسئولیت بدجوری منو مُرده

البته که بی جواب هم نمونده کارم. همین که رئیس اداره از من می خواد که نظر خودمو براش بنویسم تا توی جلسه روز بعد بگه. یا اینکه شماره همراهش رو میده و میگه اگه چیزی به ذهنت رسید بهم خبر بده. یا توی جلسه با رئیس،بخش آزمایشگاه ازم می خوان که بیام. 

یایا اینکه معاون پژوهشی میگه هر کاری کرده نتونسته نمودارها رو اونطوری که من تحویل دادم با اکسل رسم کنه و ازم می خواد براش یه فرمت درست کنم.

و خیلی چیزای دیگه از قبیل حسادت همکارم خانم خ که خیلی واضح و مبرهن داره حسادتش رو نشون میده. همه اینا نشون میده که نوی همین مدت چند ماهه حسابی خودمو ثابت کردم

و اما اهواز.....

پنج شنبه قبل از سفر  با آن مرد رفتیم تا از نزدیک عملکرد ماساژورها رو ببینیم. خیلی توپ بود. ولی درست لحظه آخر متوجه شدیم که با توجه به سکته ی بابا اگر پا رگ واریسی داشته باشه این دستگاه ممکنه لخته خون رو دوباره به جریان بندازه. و باید حتما با دکترش مشورت کنیم.قرار شد اگر خطری نباشه همون فروشنده که خیلی هم آقای محترمی بود برامون ماساژور رو پست کنه.

خلاصه با آن مرد پریدیم اهواز و عید فطر رو اونجا بودیم. دیدارها با همه اونایی که دوستشونن دارم تازه شد. مهمانی و دید و بازدید. و هوا هم یاری کرد و خیلی گرم نبود.

امااااا. من فقط غصه خوردم.

تا همین الان وقتی یادم میاد بغضو میشم

اونجا هیییچ کس متوجه نبود که من چقدر دوست دارم به بابا با خرید اون ماساژور کمک کنم

مامان و خواهر و برادر م هیچ کدوم منو نفهمیدن

میگفتم بذار دکتر بیاریم پاهاشو ببینه. ورمش زیاده. باید ویزیت شه

می گفتن نه تو دیگه سر زندگیت هستی

 مسئولیت ش با ماست. دکتر بیاد فکر می کنه چیزی شده که دکتر اوردیم فشارش میره بالا.

دیگه فایده نداره.خوب نمیشه.

می گفتن تو فکر می کنی فقط خودت مراقب بودی؟ فکر می کنی ما حالا مراقبش نیستیم

خواهرم می گفت تو که اینقدر نگرانی می خواستی نری

باورم نمیشه. این همون خواهره که من چه اینجا و چه وقتی که کنارشون بوذم همه چیز رو برای اون می خواستم. هر چی برای خودم خریدم برای اونم خریدم.

برادرم که دیگه آبروی منو پیش آن مرد برد

سر میز شام با ما ننشست . تنهایی توی اتاقش غذا خورد

حتما برادره هم فکر می کنهمن که مانع رفتنش به استرالیا شدم حالا نباید می رفتم

خیلی دردناک بود

یعنی اونا فکر می کنن من اینجا فقط به خوشی فکر می کنم و به یادشون نیستم؟

منی که هیچکی بعد از ازدواج منو خوشحال ندیده؟ منی که گریه های یواشکیم از خنده هام بیشتر بوده؟

اینقدر زود غریبه شدن با من؟

اونقدر غریبه که وقتی تماس می گیرم و می پرسم مامان کجا می خوای بری از خواهرم می پرسه بهش بگم ؟

باورم نمیشه.

خواهرم جواب پیام های من رو جوری میده که من فقط دلهره هام بیشتر میشه.

در حد چند کلمه : خوبیم..خبری نیست...سلامتیت...هیچ

وقتی بعد از این جواب ها با یه دنیا نگرانی زنگ میزنم میگه از من انتظار نداشته باش. من خیلی وقته بیرون نرفتم. عصبیم

یعنی فکر می کنه من اینجا توی تفریح و خوشی غرقم؟

خیلی دلم خونه. خیلی. 

باورم نمیشه که به خواهرم التماس کردم با دکترش مشورت کنه و اگه ضرر نداره من ماساژور رو بخرم ولی اینکار رو نکرد. در عوض هون روزی که من فکر می کردم رفته مطب صبح و عصر رفته بود دنبال کار فروش سهم خاله هام

خدا می دونه چقدر یخ کردم وقتی فهمیدم نرفته

فقط خدا می دونه.

اون چند روزی که اهواز بودیم دکتر نبود که خودم باهاش حرف بزنم.

من عوض شدم یا اونا؟

خیلی درد داره خیلی.

با این همه درد. باید حواسم باشه. حواسم باشه به آن مرد که کم کم دارم می فهمم تنها کسی ست که دارم. که جواب همه چی رو با مهربانی میده و من برای همون نگرانی ها و دوری ها هنوز وقت نکردم از محبتش خوب لذت ببرم

حواسم باشه مادر شوهر ناراحتی ها رو از چشمام نخونه. الکی بخندم. یادم باشه الکی بخندم



موضوعات مرتبط:

تاريخ : شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()

از اول هفته می خواستم بیام اینجا و بگم که برای این هفته کلم پلو- لوبیا پلو- زرشک پلو مرغ- باقالی پلو با ماهی  رو آماده کرده بودم که کلم پلو رو همون جمعه شب زدیم تو گوشش. آخر هفته هم آبگوشتی رو که نخود و لوبیاش رو قبلا پخته بودم بار گذاشتم. اولین آبگوشت مشترک بود.

از اول هفته می خواستم بیام بگم ولی کار ریخته بود سرم اساسی. کار که همیشه هست ولی چون هفته آینده رو کامل مرخصی استحقاقی دارم و میرم اهواز این هفته بیشتر کار داشتم.

خلاصه که فردا صبح به امید خدا عازمم.

طاعاتتون قبول. عیدتوم پیشاپیش مبارک.

من و پدرم رو از دعای خیرتون بی نصیب نذارین. خیلی  نگران بابا هستم. 

فردا میرم ببینم حالش چطوره.

کامنتت های پست قبل رو هم هنوز جواب ندادم. شرمنده.



موضوعات مرتبط: وضع و حال نوشت

تاريخ : پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٤ | ٩:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()

مقداری گوشت نیم پز شده،  سبزی پلو پخته شده،  دم پخت گوجه آماده ست، خورشت (خورشنیشخند) کدو خیلی خوشرنگ و جا افتاده شده،.... و کوکو سیب زمینی هایی که دومین باره درست می کنم و بار اول با دخالت آن مرد خراب شده، الان عالی شده:

 

البته یکه کم کج و کوله شدن ولی خوب خوبه دیگه. به خانم های جوان توصیه می کنم هیییییچ وقت به همسرتون نگین که اولین باره که یه غذایی رو درست می کننیین. چون اوشون با دخالتشون فقط کار رو خراب می کنن. دفعه قبل اعتماد به نفسم رو با اون کوکوهای خراب از دست دادم. و باعث شد که این دومین بار باشه و خدا رو شکر که خوب شد.

 

تمام آخر هفته من به آماده کردن غذا برای هفته آینده و تمیزکاری خونه گذشته. 

به راهنمایی های شما از این هفته برنامه همین خواهد بود. خسته میشم کمی ولی عوضش توی طول هفته که خسته می رسم زمان کمتری رو برای آشپزی میذارم.

به زودپز هم فکر کردم . در موردش سرچ کردم. ولی ماه آینده می خرم. این ماه شاید اگه خدا بخواد یه برنامه سفر داشته باشیم. 

در ضمن تو فکر اینم برای بابا یه ماساژور پا بخرم. از همینا که پا تا زانو میره توش . اینجوری شاید یه کم وجدانم راحت باشه که کاری و کمکی به بابا کردم.

عصرهم میریم که ی تفریح داشته باشیم ان شالله که خدا منو به راه راست هدایت کنه و زیاد خنزر پنزر نخرم. 

حالا بریم چند تا عکس با هم ببینیم:

 

انگشترممژه:

 

 

گلی که برای باغ گل خریده شد:

 

 

مانتوی جدیدم. ساده ست ولی خیلی خنکه. سانسور و کیفیت و نور عکس تو حلقم.

 

مانتو اداریم:

 

و  خریدهایی که از شهروند داشتم و کلی ذوق کردم. قبلا هم بودا. ولی این بار خیلی بهم چسبید:

  

اینم اون رنگینکیه که برای مادر شوهر درست کردم. که الکی مثلا من عروس خوبیم:

 

 

پی نوشت 1:

 

از خودم راضیم. خدا روشکر. اگه نگیم همه، ولی بیشتر دخترا اول شروع زندگی مشترک با کمک مادرشون پیش میرن. برای چیدن خونه و خرید و مخصوصا ساماندهی آشپزخونه. ولی من تنهایی همه چی رو خودم حل کردم. با کار و شرایط جدید راحت کنار اومدم. با آشپزی برای طول هفته و ....

پذیرفتم که اینجا خودم هستم و خودم. حتی از سه تا خاله ای که اینجا دارم کمک نخواستم و همه اون چند ماه بیکاری آویزون اونا نشدم.

پذیرفتیم که مادرم نمی تونه به خاطر شرایط بابا  بهم سر بزنه. بابا نمی تونه بیاد و خونه زندگی دخترش رو ببینه. خواهرم نمی تونه مهمونم باشه. و خیلی چیزای دیگه. همه رو پذیرفتم.. سخته ولی پذیرفتم. خیلی سخته مادر و پدرت  نتونن خونه زندگیتو ببینن. خیلی.

 

پی نوشت 2:

از دوستای جدیدی که به تازگی همراهم شدن و تمام آرشیو رو وقت گذاشتن و خوندن ممنونم. امیدوارم بتونم همراه . دوست خوبی براتون باشم.



موضوعات مرتبط: روزنوشت

تاريخ : شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٤ | ۱:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()

دقیقا 1680716 ریال موند از حقوقم. 

همه اش رو خرج کردم. نیشخند

یه مانتو اداری - یه مانتو مهمونی - یه تیشرت برای آن مرد - مقادیر متنابهی لوازم آرایش و کرم ضد آفتاب - چند بار فست فود خورون - یه خرید دبش دو نبش از خنزر پنزر های شهروند. یعنی مثل بچه ها از اون سبد ها برداشتم و هر چی دلم خواست ریختم تو سبدمژه دیگه ؟متفکر آهان یه پیرهن خیلی خوشکل .خوشررررنگگگگگ. دیگه نمی دونم چه بلایی سر پولای بی زبون اوردم.

خلاصه که تموم شد.

تازه اون اس ام اس معروف بانک ملی که برای همه اومد و پنج تومن از حساب ها برداشت. اون اس ام اس به من نشون داد که هنوز شصت تومن تو حسابمه. و من فراموش کردم. حساب وام ازدواجم بود. خخخخخ . خیلی حال داد. اونم کشیدیم بیرون تازه. اصن چه معنی داره پول توی یه حسابی بمونه. وجودش آزارم میداد. هی می گفتم چطور این همه مدت مونده آخه؟

همچین زن خونه زندگی جمع کنی هستم منخنده

دیروز حقوق دوم رو ریختن به حساب. میریم که داشته باشیم یه آخر هفته پر از خرید رو بغل

خرید حالمو خوب می کنه.

آخر هفته پیش (چهارشنبه) سر کار. یهو یه درد عجیب تو معده ام پیچید. دردی که تا حالا سابقه نداشت. نفسم رو می گرفت و بعد خوب می شد. وقتی برگشتیم خونه تب و استخون درد داشتم و بی حال بودم.

روز بعدش گلاب به روتون بیرون روی . 

ولی مقاومت می کردم و علی رغم اصرار آن مرد و پدر و مادرش دکتر نمی رفتم.

آن مرد اینقدر قشنگ پرستاری کررررد. هر ده دقیقه یه بار دماسنج رو میذاشت دهنم. قلب

روز جمعه دیگه مجبورم کردن برم دکتر. مادرشوهر هم همراهمون اومد.

خوب شده بودم ولی گیر دادن باید بری دکتر.

با نیش باز رفتم دکتر. دو تا قرص برام نوشت و بعد گفت آمپول برات ننوشتم . بعد به آن مرد گفت معلومه از آمپول می ترسه.

خیلی با شعور بود. 

تا حالا دکتر به این با شعوری ندیده بودم. حالا کی نیش باز منو جمع می کرد اونجا؟نیشخند

خوشحال و خندان اومدیم بیرون.

حالا اکه اهواز بودم تا هشت تا آمپول بهم نمی بست که ول نمی کرد.

بچه که بودم یه بار یه دکتری شونزده تا آمپول نوشت. تا هشت روز روزی دو تا - یکی صبح  و یکی عصر - آمپول میزدمخنثی

 

رااااااستتتتییییی این شب های ماه رمضون من و آن مرد یه برنامه ریختیم و هر شب تا دیر وقت میریم بیرون و دور دور می کنیم. بدون همرارهی مادر شوهر و پدر شوهر جانهورا

خعیلی خوبه. 

 

دل نوشت:

دلم برای سفره های افطاری مامانم تنگ شده. برای فرنی های خوشمزه اش. ناراحت



موضوعات مرتبط: وضع و حال نوشت

تاريخ : چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()

وقتی روز عقدت یه مناسبتی مثل نیمه شعبان باشه، هر سال دو تا سالگرد عقد خواهی داشت. یکی روز نیمه شعبان که هر سال ده - دوازده روز این ور اون ور میشه . و یکی همون تاریخ شمسی که ثابته.

روز نیمه شعبان که برای تبریک عید رفتیم خونه پدر و مادر آن مرد یه هدیه از اونا گرفتم. پولنیشخند.

اول این هفته که سالگرد شمسی عقد ما بود، 23 خرداد.

وقتی از سر کار برگشتیم پرسید حلقه ات برای دستت بزرگه که یه انگشتر پشتش میذاری؟ گفتم : آره.

بعد تا من داشتم نماز می خوندم گفت من میرم سر خیابون و بر می گردم. گفتم کجا میری؟ گفت میرم غذا بگیرم. نمی خواد چیزی درست کنی. گفتم نمی خواد بابا بیا یه چیزی آماده می کنم می خوریم. خسته ایم . نرو بیرون.

گفت حالا برم ببینم این بازارچه چی داره؟

وقتی رفت. حس ششمم یدار شد. رفتم جعبه انگشترا رو نگاه کردم. دیییدم بعله. انگشترا رو برداشته. 

خوشحال و  خندان گوشی رو برداشتم و زود خبر رو به اهواز مخابره کردم. آن مرد انگشترا رو برده فکر کنم رفته یه انگشتر اندازه اونا بخره. خخخخخ.

بعد رفتم جلو آینه یه خط چشم پشت چشمای خسته ام کشیدم و مثلا سرم با پختن ماکارونی گرم شد.

آن مرد آمد.

ولی خبر از هیدیه نبود.خنثی

دوباره مخابره واتس آپی به اهواز انجام شد. :  آن مرد دست خالی برگشته یا تعطیل بوده یا گرون بودهخنده

منم مثل یه دختر خب اصلا به روی مبارکم نیاوردم که فهمیدم انگشترا رو برداشته . شام رو آماده کردم و خوردیم . بعد هم لالا.

روز بعدش که برمی گشتیم کفت ببین من می خوام برات یه هدیه بخرم ولی باید خودت باشی.

من: نیشخند

نه  عسیسم نمی خواد پولاتو خرج کنی.

آن مرد: نه. دیروز رفتم ولی نتونستم انتخاب کنم. حالا بیا با هم بریم. 

خلاصه رفتیم. اما با چه وضعی. من که از سر کار بر می گردم مثل مرده ها . کفش خاکی انگار سر زمین بیل میزدم. لب و لوچه از گشنگی و سر درد آویزون.

گفتم حالا دختره تو طلا فروشی حتما با خودش  میگه : شانس این زنه رو بین. با این سر و وضع و قیافه شوهرش اومده براش طلا بخره.

رفتیم و یه انگشتر خوشکل انتخاب کردم و اومدیم خونه.

باز به اهواز مخابره کردم. آن مرد برام انگشتر خریده.

شام هم زنگ زد از بیرون اوردن و گفت اون روز می خواستم بخرم و بعد با هم شام بریم بیرون تو رستوران بهت بدم. ای جانم گه اینقدر این بچه لطیفه.

بغل

چند روز قبلش با هم رفتیم بیرون. این گل فروشها سر چراغ قرمز اومدن گیر دادن که برای باغ گلت یه دسته گل بخر. آن مرد هم برام یه دست گل خرید. مگه نیش من بسته می شد دیگه؟نیشخند

من باغ گلم ینی.مژه

بعد اون گلا تا الان تو گلدون خوشکل نشستن. اصلا پژمرده نشدن.

مادرشوهر و پدر شوهر همون شب خرید انگشتر اومدن خونه ما. منم زود انگشترره رو با نیش بااااز نشون دادم. بعد مادر شوهر گلا رو هم دید. چیزی نگفت. فکر کنم حسودیش شدخندهولی انگشترو گفت مبارکه.

آآآآآآممممممممممماااااااااااااااا.

از خرج کردن حقوق بگم براتون.

که هنوز وقت نکردم خرج کنم. آخر هفته پیش یه روز رو رفتم برای خرید مانتو که از چیزی خوشم نیومد و یه خرید خوراکی و چیز میز برای خونه رفتیم که آن مرد حساب کرد.

بدین ترتیب حقوقم دست نخورده مونده.

حالم بده اصن. تا حالا حقوقم اینقدر نمونده تو حساب. سبز

البته یه مقدار برای مامانم فرستادم. نه که مامانم محتاج این چندرغاز باشه. معتقدم دعای مامانم برکت میده به جیبم.

همیشه حقوق که می گرفتم به مامانم پول میدادم. این بار گفتم یه مرغ بخره سر ببره بده به یه فقیر. بقیه اش رو هم نوش جونش.

آخر این هفته دیگه همه شو تا قرون آخر خرج می کنم.بازنده

این روزا خیلی دیر میرسیم خونه. رئیس بخش ما قبلا رئیس بخش آن مرد بوده و بهش گفته بعد از تایم اداری بیاد بخش ما و یه کم با کمک من کارها رو پیش ببریم. اینه که دیر تر میرسیم.

باید آخر هفته ها برای طول هفته غذا درست کنم و این خیلی سخته. کسی راهکاری به من نشون نمیده؟اوه

پی نوشت:

قطعا هیچ زندگی بدون تلخی نیست. حتی زندگی چند ماه های که من با آن مرد شروع کردم.

قهرها و گریه های من در این مدت کم، زیاد بوده. ولی اینجا با شما خوبی ها رو تقسیم می کنم.

شاید یه پست از دعوا ها و قهرها بنویسم.

یک نمونه همین جمعه پیش بود که قرار بود برای سالگرد عقد با هم بریم بیرون و خوش باشبم. که مادرشوهر جان لطف کردن گفتن بریم آبگوشتی که درست کرده بیاریم. و ما با هم حرفمون شد.

اینو نوشتم که بگم همه چی هلو نیست.

منم گریه ها داشتم. ولی دلخوشی ها کم نیست.

ممنونم از همراهیتون. ممنونم که می تونم با شما از همه چی بگم. حتی از گریه هایی که به مادرم نگفتم.

همیشه با من باشین. مرسیبغل

 

 



موضوعات مرتبط: روزنوشت

تاريخ : چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()

حالا هفده - هیجده روز از سر برج گذشته و ما منتظریم اس ام اس واریز حقوق بیاد. بعد ایرانسل ما رو گیر اورده و هی روی مخمون پاتیناژ میره:

مشترک گرامی شما برنده یک BMW شدید. 

بعد میری پایین می بینی نوشته می تونی این رو یه  رووووزی ی ی ی ی ی دریافت کنی.

خو زهرمار.

نمی دونم چرا با اینکه می دونم این از ایرانسله و هیچ وقت واقعی نمیشه باز با جمله اول دلم هررری ی ی میریزه.خنده

خلاصه بالاخره بعد از 18 روز چشممان به جمال اس واریز حقوق روشن شد. اینقدر دیر که دیگه ذوقشم ندارم. ذوقم تموم شد رفت.

ولی از امروز چهارشنبه که آخرین روز کاریه تا آخرین ساعت جمعه پوله تموم میشه به حول و قوه الهی.

گزارششم میام اینجا میدم. برای قرون قرونش برنامه دارم.

نیشخند

کلا برام سخت بود آن مرد برام چیز میز بخره. تا این حد خرم بنده.

حالا هی شما بیایید اینجا برام بنویسید که وظیفه اشه و تو پولتو سیو کن و این حرفا...

من گوشم بدهکار نیست.

هر چی اون طفلی برام خریده اصلا بهم نچسبیده.

اهان راستی جوشام خوب شدن. خیلی زشت شده بو

 

دیگه چی بگم براتون؟متفکر

آآآآآآآآآهااااااااااااان.

نیمه شعبان سالگرد عقدمون بود. ولی اینقدر من کار سرم ریخته بود که فرصت نشد بیام اینجا سالنوشت رو ثبت کنم.

به شدت غرق در کارم و اینا.

بیشتر روزا تا دیر وقت دارم تو خونه هم کار می کنم. حتی جمعه هم رئیسم زنگ زد گفت می تونی بیای و من و آن مرد هم هر دو کم رو، نتونستیم بگیم نه.

مدام از وزارتخونه بخش نامه میاد و کار ما هیچ وقت تموم نمیشه خلاصه.

یه عکس قشنگ تو ی اینستاگرام برای سالگرد عقد گذاشتم البته. 

برم یه سری به وب شماها بزنم. من کارم تموم شده ولی تا آن مرد بیاد دنبالم وقت دارم وب نوردی کنم. 

دوستتون دارم دوستای خوبمبغل



موضوعات مرتبط: وضع و حال نوشت

تاريخ : پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()

سه تا جوش زشت، به ردیف و مرتب از بنا گوش تا کنار لب به صورت اوریب روی صورتم جا خوش کردند و حسابی اعتماد به نفسم رو گرفتن.خنثی

جوون بودم و دوران بلوغ و اینا اینجوری من جوش نمیزد صورتم.

حس می کنم مراجعین با جوشا حرف میزنن نه با من.

حقوق رو هنوز نریختن به حساب. نصف ماه گذشت. لیست خریدهام هم هر روز داره آپدیت میشه و به تعدادش اضافه میشه. اینجوری پیش بره و حقوق ندن باید از حقوق ماه آینده هم مایه بذارم.

نیشخند

چشمم به گوشی سفید شد خو. رئیس جدید خر است اصلازبان

و اما اندر پیشرفت های اینجانب در کار جدید بگم که قراره وب سایت رو هم به من بسپارن و من اینجوری ادمین میشم و خعیلی کار مهمی خواهد  بود. و همکار گرامی خانم خ به شدت نگران شدن و در نقش خاله خرسه اومده و گفته که :

عزیزم شما مثل دختر من هستی... تازه اومدی ... فکر نکن زیاد بهت کار بسپارن موندگار میشی و خیلی ها اینجا هستن قرار دادشون مثل توئه و روزی یه ساعتم کار نمی کنن و قراردادشونم مرتب تمدید میشه.

البته بنده می دونم که ایشون نگران موقعیت خودشون هستن و با راه افتادن سایت مراجعین حضوری کم میشن و بعد از مدتی ببه صفر می رسن و همه کارها از طریق سایت و بقیه کارهای دفتر میفته دست من. و اینجوری ایشون عملا فقط پاسخگوی تلفن خواهند بود.

خو من چیکار کنم که کارها رو می سپرن به من؟

ابرو

و اما از سری کارهای عروس خوب: دیروز مادرشوهر جان مادرشون رو دعوت کرده بودن ناهار و طبعا ما هم دعوت بودیم. منم رنگینک درست کردم بردم اونجا. الکی مثلا من عروس خوبیمزبان

زندگی با قدرت و به سرعت در جریانه. کماکان من و آن مرد نتونستیم یه دو نفره با هم داشته باشیم و پدر و مادرش مهربانانه همراه ما هستنخنثی

دیگه کم کم صدای آن مرد هم دراومده. البته یه کم گناه دارن ها. تنهان هی می خوان ما رو ببرن این ور اون ور.ابرو

بگذریم.

رااااستی. جناب خان رو می بینین؟ برنامه خندوانه؟

عااااشقشم که همشهریمه. خیلی با حاله.

حتما ببینین . یه جیگریه وقتی میگه قربااااانت. بوس بوس.

خنده

 دوستتون دارم فراوووون. خوندن کامنت های پر از مهرتون از لحظه های قشنگ هر روزمه. از همه هم خبر دارم و همه وبلاگا رو می خونم. سعیده چرا وبلاگاتو حذف کردی آخه؟ بعضی دوستان هم که کامل کوچ کردن اینستاگرام. ولی من اینجا رو بیشتر دوست دارم.بغل

برم یه کم کارا رو راست و ریست کنم. بای بای



موضوعات مرتبط: روزنوشت

تاريخ : شنبه ٩ خرداد ۱۳٩٤ | ٧:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()

بعضی روزا هم مثل امروز از بیکاری حوصلم سر میره و هی می شینم دنبال قالب خوشکل برای وبلاگم می گردم.

بعضی روزا اینقدر کار دارم اینجا که وقتی به ساعت نگاه می کنم وقت ناهاره.

ولی خدا رو شکر حسابی سرم گرمه و ملتی از غر غر های بنده راحت شدند.

الان هم به شدت منتظر واریز حقوقم و هر اس ام اسی که میاد با خوشحالی گوشی رو بر میدارم که ببینم اس ام اس حقوقه یا نه؟ 

به ما تازه واردهای قرار داد موقت اضافه کار و اضافه حقوق نمیدن ولی رئیسم گفته گزارش کارم رو بنویسم که برای من اضافه حقوق بگیره. بس که من عسلم و خوب کار می کنم.

مژه

یه لیست بلند بالا هم نوشتم که حقوقه که اومد خدای نکرده یه روز تو حسابم نمونه. نیشخند

خلاصه که سرم گرمه. 

حالا یه کم گزارش بدم که این روزا چه خبر بود.

نمایشگاه کتاب رفتیم با آن مرد.

برای من که تا حالا نمایشگاه بین المللی کتاب رو از نگاه دوربین می دیدم و هر سال با حسرت به تلویزیون خیره می شدم و خعیلی دلم می خواست برم نمایشگاه کتاب و با یه بغل کتاب برگردم خونه ؛دیدن یه نمایشگاه فست فود که کنارش یه کم کتاب هم می فروختن باعث تعجب بود.

صف خرید غذا از صف کتاب شلوغتر بود. بی نظمی غرفه ها و هوای گرم رو به اون اضافه کنید. خلاصه با سر درد و پشیمون از رفتن برگشتم. حالا یکی دو تا کتاب هم خریدم. برای خالی نبودن عریضه.

تولد پدر شوهر و مادر شوهر جان رو هم داشتیم که بنده خسته و کوفته از کار برگشته کیک شکلاتی رو استاد کردم. که الکی یعنی من عروس خوبیمچشمک

بعد با کلی تچکر مواجه شدیم که چرا با خستگی خودتو انداختی تو زحمت و اینا.... منم گفتم: الکی مثلا من عروس خوبیم.نیشخند. اونا هم گفتم کیک هم درست نکنی عروس خوبی هستی.مژه

چقدر روزها زود می گذره. نه؟

هیچی دیگه. هدف عرض ادب بود که حاصل شد. خوشحالم که دوستای خوبی مثل شما دارم. مرسی که بنویسم یا ننویسم همراهم هستین. بغل



موضوعات مرتبط: روزنوشت

تاريخ : شنبه ٢ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()

آقا نصر الله مرد خوبیست. آبدارچی دفتر را  می گویم. خوب است نه به خاطر اینکه به من خانم مهندس می گوید. نه. خوب است کلا.

از آن چهر های تپل  همیشه خندان که صدای خنده اش هم آدم را به خنده می اندازد.

و آقای مهندس ب که در آستانه ی بازنشستگیست و شده است رفیق فابریک من. از آن تحصیل کرده های زمان شاه خدابیامرز که مو را از ماست می کشند و خیلی دقیقند. البته که از پیشنهاد های من و دقت نظرم مسرور است.

و خانم خ که دلسوزانه در روزهای ابتدایی کنارم بوده و هست.

خانم مهندس الف هم که معاون قسمتی است که آن مرد کار می کند و با تمام مهربانی خیلی دوست داشت روزهای اول کار سوتی بگیرد از من . که موفق نشده تا حالا . 

و پا قدم من که خیر بود و رئیس شد معاون وزیر و معاون مالی اش شد رئیس و من مترصد فرصتی که بروم شیرینی پاقدمم را بگیرم.

و ایضا افزایش حقوق آن مرد  که قطعا به یمن قدوم مبارکم می باشد.

و عصر چهارشنبه که شیرین ترین عصر هفته است . بی دغدغه ی ناهار فردا. 

و صبح پنج شنبه که شیرین ترین صبح هفته است که تعطیلیم. 

و خدا که بزرگ و مهربان و خوب است.

که به لطفش الان جایی هستم که باید باشم. 

یک محیط کار مرتبط با زحمت سالیان دانشگاه و پایان نامه. که قدر دانشم را می دانند

و خوشحالی بی مثال مادر و پدرم. 

و من که گاهی ناشکرم هنوز.

و خدایی که می بخشد هنوز.

و بغض های گاه به گاهم برای بابا که دنیا هم تمام شود تمام نمی شوند.

و زندگی که هست.

و شیرینی و کیک و ژله های من که دیگر نیست.

 

اگر اتفاقی گذرم بیفتد به بخش کار آن مرد، محجوب است مثل روزهای قبل از آشنایی. با نیم نگاه های یواشکی.

خیلی دم پر هم نمی چرخیم. مگر به ضرورت. فقط یک بار برای معرفی به همکاران همراهش شدم.



موضوعات مرتبط: وضع و حال نوشت

تاريخ : یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()

خب ما اینیم دیگه. وقتی همه از تب و تاب عید میفتن تازه عکس هفت سینمون رو هوا می کنیم.نیشخند

آقایوووون.... داداااااشاااام. این هفت سین واس ماس.

خوبین همه دون؟

منم خوبم. و به شدت اعتراف می کنم زنان شاغل زنانی هستند بس قابل تقدیر.

دو هفته هست که افتادم روی دور تند.

تازه له و لورده که از سر کار میام باید به فکر ناهار فردا باشم.

 تمیز کاری و جارو ژارو رو فقط آخر هفته انجام دادم. منی که یه روز در میون می سابیدم.

اهواز که بودم سه می رسیدم خونه هم راحت ناهار می خوردم و هم می خوابیدم و به کارا میرسیدم.

حالا در بهترین حالت ژنج میرسیم خونه و بعد بدو بدو شروع میشه.

دیروز اول اردیبهشت بود و از طرف حراست اداره زنگ زدن گفتن برم اونجا. منم موهامو مخفی کردم .و یه تریپ مظلوم مکش مرگ من گرفتم و رفتم اونجا. یه فرم دادن. این بار متاهلم و قسمت مشخصات همسر پر شدقلب

امروزم رفتم مدارکم رو تحویل دادم.

در ضمن از وقتی اومدم خیلی صادقانه خدمت کردم و تحولات عظیمی اینجا ایجاد کردم. بسیار پررو پیشنهاد دادم طریقه ی کد گذاری رو تغییر بدن و همینطور هم شد.

دیگه از اینترنت گردی نمی ترسم و کماکان مشغول ژست هوا کردن از محل کار هستم. وبلاگ دوستان رو هم خوندم و کلی با وبلاگ دختر بزرگه بابایی بغضو شدم.

عکسای خونه سارا (آغاز راه دیگر) را دیدم و کلی ذوق مرگ شدم. 

خلاصه همه رو هستم فطیر. ببخشید که بی مرام شدم و کامنت نمیذارم. 

رئیسم اومد. خدافظ



موضوعات مرتبط: روزنوشت

تاريخ : چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()

سلام دوستای خوبم. سال نو مبارک

ان شالله که سال خوبی رو شروع کرده باشین.

من که تا آخرین لحظه های سال نود و سه مشغول خرید بودم. نیشخند

ظرفای هفت سینی که دیده بودم وخیلی خوشکل بودن فروخته شده بود و من با کاسه رنگی هایی که برای غذای تینا و یونس خریده بودم هفت سین چیدم. الان چون دارم از نت محل کار سود استفاده رو می برم نمی تونم عکس بذارم.

بعد از بدو بدوهای فراوان و اماده شدن لباس های من که می رفتم که اولین عید رو داشته باشم و باید نو عروس شیک پوشی می شدم خسته و له و لورده ساعت رو کوک کردیم و برای تحویل سال نو بیدار شدیم و بدین ترتیب اولین سال نو مشترک ما تحویل شد.

اولین روز سال نو  برای صرف سبزی پلو ماهی به منزل پدرشوهر جان رفتیم و من اولین عیدیمو گرفتم.

یه نیم سکه و یه تراول پنجاه تومنینیشخند

بنده بسی مشعوف بودم و بسی متفکر که این عیدی هر ساله ست یا فقط برای اولین ساله آیا؟

خلاصه به حضورتون عارضم که تمام دیدو بازدید های امسال من منتهی به دریافت عیدی های خعیلی قشنگ شد. بعد از اینکه قوم شوهر رو کامل به زیارتون متبرک کردیم. من روز دوازدم فروردین به طرف اهواز پرواز کردم.

خودم تنهایی 

به بهانه ی انجام کارهای اداری و اینکه زیاااااد بمونم پیش بابام.

دو سه روز اول خیلی عالی بود و به مهمونی گذشت.

روز یک شنبه گذشته برای تسویه حساب با محل کار قبلی و دانشگاه محل تحصیلم رفتم که یه روز پرکار اداری رو داشته باشم.

که آن مرد تماس گرفت و گفت اگه یه خبر خوب داشته باشم دوست داری چی بشنوی؟

گفتم : دوست دارم کارم درست شده باشه.

گفت : آره . باید زود بیای تهران. و مشغول بشی

کجا؟ محل کار خودش.

حالا من نمی دونستم خوشحال باشم یا ناراحت.

خوشحال از درست شدن کارم یا ناراحت تاز اینکه سفرم باز کوتاه شده و از دیدن خانواده سیر نشدم.

به هر حال چند تا کار اداری رو دو روزه انجام دادم و سه شنبه پریدم اومدم تهران.

آن مرد سر کار بود و پدر و مادرش با یه دست گل میخک مینیاتوری اومدن استقبالم و من رو رسوندن خونه. 

عصر آن مرد دلتنگ از راه رسید و با دیدنم عشقولی شد.

بعد از شش ماه تنهاش گذاشته بودم آخه.

عصر با هم رفتیم و مانتو کفش اداری خریدیم. آخه آن مرد می خواست خانومش جلو همکاراش خیلی موجه باشه.

و صبح روز چهارشنبه من و آن مرد به اتفاق اومدیم سر کار و من فعلا به صورت آزمایشی شدم همکار آن مرد.

اگه موفق بشم و کارم تایید بشi از اول اردیبهشت باهام قرار داد می بندن. برام دعا می کنید دیگه.بغل



موضوعات مرتبط: وضع و حال نوشت

تاريخ : شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٤ | ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()

یک عدد عسل بانوی خوشحال با شما حرف میزنه.

من موفق شدم. 

بالاخره تنهایی رفتم بیرونهورا

روز شنبه بود که با دوستم قرار گذاشتم. یکی از هم دوره های دانشگاه مزدوج شده و اتفاقا ساکن تهران شده.

روز شنبه با هم قرار گذاشتیم و رفتیم بیرون. علی رغم تمام نگرانی های آن مرد.

تتتاااااااااااااااااااازه به پدر و مادرش هم خبر ندادم.نیشخند

بهله اینجوریه دیگه. باید از یه جایی شروع می کردم. 

باید نشون میدادم که بی دست و پا نیستم و یه زمان نه چندان دوری رهبر انقلاب خانوادگی بودم. پس شال و کلاه کردم و زیر پل گیشا با دوستم قرار گذاشتم. همدیگه رو دیدیم و حسابی واسه خودمون گشتیم و حرف زدیم و غیبت مادر شوهر کردیمعینک

بعد یه جا هم بند نمی شدیم که. آن مرد نگران و دلواپس هی میزنگید که ببینه من کجام. دقیقا بعد از هر تماس من پوزیشنم تغییر می کرد. مثلا تماس اول گیشا بودم. تماس دوم ونک. تماس سوم  شهرک غرب مرکز خرید گلستان. تماس بعدی میلاد نور.

دیگه آن مرد نمی دونست چی بگه. اس ام اس داد که بابا یوااااش. یه روزه که نمیشه همه تهرانو گشت. بازم با دوستت میری بیرون.

منم دیگه کوتاه اومدم و با دوستم خداحافظی کردیم و چون روز خیلی خوبی بود قرار های بعدی رو هم برای اون ور سال گذاشتیم.

بعد اومدم خونه. وپیام آن مرد رسید که اگه راهو بلد نیستی بهت بگم از کجا بری.

که جواب دادم رسیدم خونهابرو

وقتی آن مرد رسید می گفت باورش نمیشه که من بیرون بودم. می گفت الکی میگی.نیشخند

واقعا اینقدر راحت بود و من این چند ماه خودم رو محبوس و خونه نشین کرده بودم

خلاصه دیگه از این به بعد آزادم.

حالا دیگه آن مرد نمی تونه بهانه بیاره. و بهش ثابت شد که مامان و باباش هم خیلی روزا تماس نمی گیرن که ببینن من هستم یا نه و لازم نیست گزارش لحظه به لحظه بدیم.

البته منم که می دونید دختر با جنبه ای هستم و قرار نیست هر روز ول بشم بیرونزبان

خب و اما بریم سراغ چند تا عکس.

از وقتی اومدم تهران خودم کاراری رنگ مو و اصلاح ابرو رو انجام میدم. چون آرایشگاهی که مادر آن مرد میره رو دوست ندارم.

رنگ کردن مو تنهایی برام خیلی سخته ولی خب عادت کردم.

ولی برای عید دیگه فرق می کنه جریان. دوست داشتم یه تنوعی بدم به سر و شکلم. هیچ فرقی با قبل از ازدواج نداشتم و همون سادگی و آرایش ملایمی که تا می رسیدم دم در پاک می شد. همون بودم که بودم.

یه روز مادر آن مرد زنگ زد و. گفت که رفته آرایشگاه و موهاشو کوتاه کرده و اگه دیدیمش تعجب نکنیم.

قبل از اینکه من چیزی بگم آن مرد خودش گفت نمی تونست به تو هم بگه بری آرایشگاه؟

خوشحالم که خودش نکته ها رو می گیره و از این بابت  خدا رو شاکرم. آن مرد واقعا مهربونه. البته چند وقت بعدش مادر آن مرد زنگ زد و گفت که به آرایشگره گفته که ممکنه عروسش بخواد بیاد و گفت هر وقت خواستم منو می بره.

زنگ زدم به دوست وبلاگی عزیز فندوقی که هم محله ماست و لطف کرد و یه آرایشگاه معرفی کرد که متاسفانه وقت نداشت. زنگ زدم به دخترخاله عزیزم که سه سوته برام جور کرد البته قبلش به مادرشوهر جان گفتم که با اجازه تون من دارم میرم آرایشگاه. .....و شدم ایییین:

خوب بود منم نمی گفتم و میرفتم؟ من خیلی عروس خوبی هستم.

نیشخند

خلاصه حالا یه کم شبیه خانومای متاهل شدم.

اما از سری کارهای عسل بانو...

شرینی پاپاتیا ساخته پرداخته خودم:

 

 

رنگینک برای این که ثابت کنم جنوبیم:

 

 

البته یخورده اردش رو زیادی تفت دادم و پودر نارگیلم نداشتم تزئینش کنم.

 

و میوه خشک :

اینم شامی که یه شب حاجی مون درست کرد:

 

و این کوچولو که یه روز  که از سر کار می اومد برام اورد و ذوق مرگ شدم با دیدنش:

 

خب دیگه گزارش کامل کارهامو خدمتتون عرض کردم.

این عید اولین عید خونه من و آن مرد  هست.

برای چیدن هفت سینم کلی برنامه دارم.

خیلی دوست دارم امسال هم کنار مامان و بابام باشم. ولی خب خیلی ها امسال میان که خونه من و آن مرد رو ببینن.

شاید هفته اول رو اینجا باشیم و هفته دوم بریم اهواز. یا اینکه بارم بعد از تعطیلات برم اهواز که بیشتر بمونم.

به هر تقدیر امیدوارم این روزای آخر سال برای همه پر از خاطره های قشنگ و رنگی باشه و سال جدید هم بهترین ها منتظرتون باشه.

برای بابای منم دعا کنین. 

ممنونم که همراهم هستین.بغل



موضوعات مرتبط: وضع و حال نوشت

تاريخ : سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()

وقتی زنگ میزنم به خواهرم میگم یه عکس از بابا بگیر برام بفرست و بعد هی به عکسش نگاه می کنم و عر میزنم. همه مصیبت های روزهای سکته کردنش یادم میاد و باز به این فکر می کنم که نکنه اون روز  نباید شربت سان کوئیک بهش میدادم و نکنه شربت باعث شد فشارش بیشتر بره بالا و سکته کنه.

وقتی بااااز و دوباره و چند باره به این فکر می کنم که نباید تو این شرایط تنهاش میذاشتم و باید کنارش می موندم.

وقتی باز به این فکر می کنم که خر شدم و کارمو ول کردم و اومدم تهران که بیکار بشینم. و وقتی یادم میاد که نزدیک عید سنوات و حقوق و عیدی تو راه بود و من تو کارم حا افتاده بودم.

وقتی حتی با خدا هم قهر می کنم و نمازم و رو دقیقا آخر وقت می خونم و دیگه دعا نمی کنم و  حتی سجاده و چادر نمازم رو جمع نمی کنم که بفهمه خیلی قهرم.

وقتی از محل کار قبلیم میگن که کی برای تسویه حساب تشریف میارید و می خوایم سنوات و عیدیتون رو بدیم و باز من به جون آن مرد نق میزنم که ببیییییین من می تونستم مار و حقوق داشته باشم و اومدم اینجا که هییییییبچ نداشته باشم.

یعنی هورمون ها سوار بر سگ هار درونم شدند و دارند مثل کره الاغ کدخدا یورتمه میرن تو خونه ما و اصلا هم به من سواری نمیدن.

و فقط خوش به حال آن مرد که کظم غیظ می کنه و با سکوتش شرمنده می کنه منو بیشتر محبت می کنه.خوش به حالش که نه سگ درون داره و نه هورمون مزاحم.



موضوعات مرتبط: وضع و حال نوشت

تاريخ : چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۳ | ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()