صد سال هم که از زندگی بگذرد، باز هم می گویم که مهربان ترین مرد دنیا هم نمی ارزد به اینکه خانواده ات رو بگذاری و بگذری، به اینکه هر روز با دلهره تلفن های اهواز را جواب بدهی، به اینکه لحظه های غم و شادی کنار مادرت نباشی، به اینکه هر بار بروی پدرت .....

نمی ارزد به خدا.

اعتراف می کنم روزی که تصمیم گرفتم همراه شوم با آن مرد، فکر نمی کردم اینقدر سخت باشد،

اعتراف می کنم که شاید اگر سرم به این کار گرم نبود، آن مرد بینوا را می گذاشتم و می گذشتم،

خیلی سخت است دوری، خیلی،

همین فاصله یک ساعته ی هوایی همیشه که مهیا نیست، مرخصی هم که با منت است و محدود،

بماند اینکه خواهر تنها و خسته ام همیشه حال جواب دادن به پیام های من را ندارد و دلخوشم به ساعت last seen واتس اپش،

دخترهایی که از این رو به راهی می گذرید، اگر دلی چون من دارید، شوهری همشهری پیدا کنید،از من گفتن بود،

اما از ناله ها که بگذرم، این را هم بگویم که دنیا خیلی کوچک است، به کوچکی اینکه دوستت را سالها گم کنی و اتفاقی خواهرش همکار برادرت شود، و برادرت دلش گیر کند و شماره همکارش را بدهد ،،،

بله دوست دوران راهنمایی را گم کرده بودم، خواهرش همکار برادرم شد، برادرم ظاهرا دلش گیر است، شماره خواستم بلکه سبب خیر باشم، تماس گرفتم و دوستم را از طریق خواهذش که همکار برادر است پیدا کردم، فعلا حرفی نزدیم البته، ولی یحتمل به زودی باید خواستگاری کنم، هنوز مادرم چبزی نمی داند، 

 

این را هم بگویم، ممنونم از کامنت های گاه به گاهتان، ممنونم که من نیستم و شما هستید،



موضوعات مرتبط:

تاريخ : پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٥ | ٥:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()

حتما همراهان من در این رو به راهی تعجب می کنند از اینکه الان می خوام بنویسم. دو سال گذشت.

دو سال از روزی که اینجا نوشتم: آن مرد آمد.

بله ، ما دو تا، دو ساله شدیم .

بیست و سوم خرداد سالروز عقد ما بود. 

از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان که ما دو تا با هم قهر بودیم.نیشخند

 

آن مرد مهربان  مدام اصرار می کرد که شام با هم بریم بیرون و من سوار بر خر شیطان یورتمه می رفتم و لج کرده بودم که نع. نمیامزبان

تا اینجا من هنوز از هدیه بی خبر بودم. صبح که بیدار شدیم، وقتی آن مرد مشغول شستن دست و صورتش بود یهو من چشمم به هدیه افتادهیپنوتیزمتعجب گوشواره هایی رو که قبلا دیده بودیم و من پسندیده بودم بی خبر خریده بود. و بسی خجل شدم.

و باز از اونجایی که بییسیییار پررو تشریف دارم به روی خودم نیاورده و مشغول آماده کردن بساط صبحانه شدم.

بعد چهره ای مهربان به خود گرفته و با لبخند اعلام آتش بس کردم و وقتی آن مرد گوشواره ها را داد وانمود کردم که اصلا من ندیده بودمشون. 

عصر همون روز، به اتفاق همکارا رفتیم و من هم هدیه هامو خریدم. یه پیراهن و شلوار خیلی قشنگ. 

و خیلی جالبه که همون روز یکی از مراجعین برای رئیس سه شاخه بامبوی قشنگ اورد و رئیس هم اونا رو به من داد.

طبق قوانین فنگ شویی من بامبو ها رو به فال نیک گرفته و من و بامبوها و هدایا رفتیم خونه. و همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد. شام هم با هم رفتیم بیرون.

اعتراف می کنم که خیلی خجالت کشیدم. ولی خب چیکار میشه کرد. منم این مدلیم دیگه.

آن مرد خیلی خوب می تونه سکوت کنه و فرصت بده که زمان بگذره. ولی من فکر می کنم اگه حرف نزنم لال میشم و مدام بحث می کنمخجالت

اشکال نداره. منم سعی می کنم سکوت کنم از این به یعد. 

..........................................

در دومین سالگرد قمری هم که نیمه شعبان بود، دومین سفر زمینی دو نفره رو با ماشین خودمونو به مقصد اصفهان شروع ککردیم و جای همگی خالی سفری خوش بود.

...................................

و اینکه می بینید الان سرخوشانه می نویسم دلیلش اینه که بلیط گرفتم و برای تعطیلات عید فطر پرواز می کنم و میرم اهواز.

همیشه دلتنگم.

و مطمئنم که این شب ها ،  دعای خیرتون همراه پدرم هست.

من هنوز هم منتظر معجزه هستم.

اگر خدا بخواد بابا سر پا میشه.

ممنونم از همراهی و دلگرمی های شما.

طاعاتتون قبول.

التماس دعا.



موضوعات مرتبط:

تاريخ : یکشنبه ٦ تیر ۱۳٩٥ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()

 همکارم می پرسه: برای روز مرد هدیه خریدی؟

میگم نه، فردا می خرم، باید برای پدرشوهرم بخرم، آخه چند روز پیش برام یه دسته گل خریده، از وقتی اومدم اینجا خیلی بهم لطف داشته، آخه من که بابام سکته کرده همیشه اینجا غصه دارم که چرا بابا رو تنها گذاشتم،

میگه ان شالله خوب میشه، میگم نه دیگه خوب نمیشه، و قبل از اینکه اشکام بریزه از اتاقش میرم بیرون،

رسیدیم خونه، زنگ زدم روزش رو تبریک بگم، میگم چی برات بخرم بابایی؟ میگه هیچی، میگم آخه تو چقدر خوبی که هیچ وقت هیچی نمی خوای. میگه آخه  من که جایی نمی رم، میگم خب خوراکی برات می خرم. و قبل از اینکه بغضم بترکه خداحافظی می کنم،یاد اون روز میفتم که نوه خاله از بابا پرسید دستت چی شده؟ و بابا گفت سوخته. و من دلم سوخت و من آتیش گرفتم. و...

گوشی رو بر می دارم و از عکسش عکس می گیرم، از یه عکسی که ایستاده، آپلودش می کنم و می نویسم کاش می شد یه بار دیگه مثل این عکس استوار ببینمت بابایی، اشکام میریزه و تا آن مرد مشغول دیدن اخباره یه کم سبک میشم،

////////////////////////////////////////////////////////////

سال ۹۴ پر خیر و برکت تموم شد، پر از هدیه بود اسفند، هدیه هایی که مراجعین محل کار اوردن،و پاداش رفتار  و برخورد خوبم بود.

آخرین روز سال ۹۴ اولین سفر زمینی دو نفره رو به سمت اهواز شروع کردیم، با ماشین خودمون، این برای آن مرد که بزذگترین خلافش رفتن به کرج با ماشین بوده ، اون هم برای کار، یه تجربه خوب و افتخار بود که باعثش من بودم، اصولا من زنی هستم که مرد در کنارم به اوج و پیشرفت میرسهمژه

خلاصه اولین روز سال جدید اهواز بودیم. اهواز که باشم هم شادم هم غمگین.  ، شادم که کنار عزیزانم هستم و غمگینم از اینکه هر بار بابا شکسته تر شده. هر بار راه رفتن براش سخت تر شده. خیلی سخته. خیلی. این حس همیشه همراهمه و نمیگذاره از زندگی لذت ببرم. این حس داغون کننده عذاب وجدان دست از سرم بر نمیداره. همیشه شرمنده ام از اینکه با اون شرایط تنهاشون گذاشتم. خواهرم از درس عقب افتاده و بابا به شدت بهش وابسته شده. همه بار روی دوش مامانه. و من اینجا دورم و کاری از دستم بر نمیاد. 

حس می کنم باید با یه مشاور حرف بزنم.

کسی باید به من بگه که کارم اشتباه نبوده...کسی به من بگه و من باور کنم.



موضوعات مرتبط: وضع و حال نوشت

تاريخ : پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ٦:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()

ده  روز دیگه وارد سی و سه سالگی میشم و اسم وبلاگم باعث میشه فکر کنم هنوز همون دختر سی ساله امنیشخند

جدی جدی یادم میره که دیگه سی ساله نیستماخنده

دومین جشن تولد رو در کنار همسرم خواهم داشت، دور از پدرم که هنوز قهرمان زندگی منه.

گاهی وقتا فکر می کنم چطور تونستم بابا رو تنها بذارم. ازش دور شم؟

چطور فکر نکردم که ا این شرایطی که داره روز به روز راه رفتن براش سختر میشه و من کنارش نیستم.

یه جورایی عذاب وجدان دارم که خواهر و مادر و پدر رو گذاشتم و اومدم دنبال زندگیم

با اینکه آن مرد خیلی مهربونه و هوامو داره، تا یه ذره تنها میشم یا اگه یه روز بیرون نریم و خونه باشیم سگ درونم بیدار میشه.

یه وقتایی فکر می کنم برای خدا که کاری نداره. میشه معجزه بشه و بابا مثل قبل راه بره و خوب حرف بزنه؟

میشه یه روز زنگ بزنن و بگن می خوان بیان خونه من؟

چی میشه خدا معجزه اش رو به من نشون بده؟

خیال باطل

چقدر دوست داشتم می تونستم برای خوب شدن بابا کاری کنم.

هیچ غصه ای نداشتم اگه بابا خوب بود.

میشه هدیه تولدم خوب شدن بابا باشه؟

*******************************

خب دوستای خوبم. الوعده وفا

من نشانی اینستا رو توی کامنت اول میذارم

دوستانی که توی این مدت همراهم بودن و با هم آشنا شدیم اگه مایل بودن بیان اینجا و آدرسشون رو بذارن که  اکسپت کنم.

البته وبلاگ نویسی به قوت خود باقیستبازنده



موضوعات مرتبط:

تاريخ : پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٤ | ۱:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()

یک ماه پیش برادر آن مرد از بلاد فرنگ رسید

برادرش رو که خاطرتون هست

علیرضا که به خاطرش نمی تونم اسم پسرم بذارم علیرضا.

یادتون اومد_؟

یک ماهه که مشغولیم/ منم البته اولین مهمونی رسمیه زندگیم رو ترتیب دادم و رسما براذرش رو دعوت کردم. مادربزرگ و دایی هم تشریف آوردن البته.

 

سمبوسه درست کردم که نشون بدم جنوبی هستم. دلمه درست کردم. میکو سوخاری کردم و از سیخ _چوبی رد کردم. ژله رنگی درست کردک. پ طبق معمپل دستم با بخار آب سوخت

مهمونی شب کریسمس بود و منم با کلاه بابا نوئل تزئینات از خودم در کردم. و همه با کلاه بابا نوئل عکس گرفتیم.

تولد آن مرد هم برگزار شد.

اینبار اما بهذعلت اشتغال اینجانب خبری از ژله های رنگی نبود. همه چی رو آماده خریدیم و خانپغده آن مرد رو دعوت کردیم.

وسط این مهمونی ها و روزهای خوب اما...هفته ای یک وعده گریه در جای خود باقیست. مثلا آهنگ کجایی عزیزم با صدای چاوشی رو می شنوم و عکس بابا را بغل می کنم و گریه می کنم. خیلی دلتنگشم. همه خوابهام ختم به گریه میشه. و...

بگذریم....

خلاصه همه اینا رو گفتم که بگم. حسابی افتادم رو دور تند و نمی تونم وب عزیزمو آپ کنم. ولی کامنت های پرمهرتون اجازه نمیذه بی تفاپت باشم.

موافقید یه قرار بذاریم؟

اگه همه موافق باشین اژ طریق اینستاگرام با هم در ارتباط باشیم.

یعنی من آدرس پیجم رو اینجا میگم. بعد شماها آدرستون رو به من بگید و اونجا همدیگه ر ببینیم

هووم؟



موضوعات مرتبط: روزنوشت

تاريخ : دوشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٤ | ٦:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()

نوشتن های گاه به گاه چند خطی را دوست ندارم

اینجا_در این رو به راهی_ باید بنشینم و یک دل سیر با شما بنویسم. یک دل سیر شما را ببینم.

اما کار همه ی زمان را پر کرده. و من مختار خودم را سپرده ام به کار. رشته ای بر گردنم افکنده کار. که دلخوشم به آن.

از شش و نیم صبح که می رویم تا حدود شش و نیم بعد از ظهر سرم گرم است. وقتی با کار درگیرم همه چیز خوب است. حال بابا خوب است. خوب مثل روزهای کودکی من. مامان جوان است. خبری از دوری نیست. نگران نیستم. یعنی نه جایی برای نگرانی هست و نه زمانی برای فکر کردن.

از شش و نیم عصر و در مسیر برگشت اما قصه چیز دیگری ست.

بیدار باش من به همه دلواپسی ها شروع می شود.

نگرانی من به وقت آنلاین بودن خواهرم تنظیم می شود.

از اداره که خارج می شویم گوشی به دست آخرین زمان آنلاین بودنش را در واتس آپ چک می کنم.

اگر نزدیک باشد کمی آرام می شوم. که لابد همه چیز خوب است که وقت کرده و آنلاین شده. و امان از روزی که از آخرین آنلاینش ساعتی بگذرد. تمام زن های عالم رخت هایشان را می آورند لب چشمه دلم می شورند. مثل اول همین هفته. که تمام تماس هایم بی جواب ماند. و بعد یک پیام از خواهرم که گوشی خراب است و صدا رد نمی کند. کمی آرام می شوم و با فکر خرید گوشی با حقوق بعدی برای خواهر می خوابم. صبح روز بعد اما دلشوره امانم را می برد که نکند چیزی شده و نمی گویند. و بله.... می فهمم که شب گذشته بابا تب داشته. فشارش بالا بوده. اورژانس خبر می کنند.  و وای از دل من. که چطور آن روز را می گذرانم تا عصر که صدای باباذراذبشنوم و نمی دانم این اشک های درشت کجای چشمم خانه دارند.

یا شنبه ماه قبل که خواب دیده ام دندانم ترک خورده. و خوب می دانم تعبیرش خوب نیست. و عصر خبر: مامان افتاده و پایش شکسته. 

و خدا مرا برساند به آخر هفته... و رحمت کند برادران رایت را با اختراعشان . سفر دو روزه با چشم گریان به اهواز برای عیادت مادر پا شکسته.

این است حکایت روزهای نانوشته. 

ولی مگر می شود این همه مهر را_ اینجا در این رو به راه بعد از سی سالگی_ گذاشت و گذشت?

پس تکلیف این همه علاقه چی می شود?

دوست دارم باز همیشه باشم اینجا و بنویسم.

دوباره سلام می کنم به این خانه مجازی

سلام سعیده که تلفن های گاه به گاهت دلگرمم می کند به انسانیت.

سلام اکرم که نوشته هایت تشویقم می کند به دوباره نوشتن کنار این پاییز

سلام سارا که کامنت های خصوصیت امیدوارم می کند به خوبی ها.

سلام صبا که شرمنده ام می کند این (کجایی) نوشتنت

 سلام سپیده که گرمای اهواز را در این سرما برایم فرستادی

سلام آیه. سلام مریم. سلام هانیه. سلام شیرین. سلام می کنم و تعظیم  در برابر این همه بزرگی.

 

ممنونم که هستید. 



موضوعات مرتبط: وضع و حال نوشت

تاريخ : پنجشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٤ | ۸:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()

پارسال همین روزا_پانزدهم مهر ماه_ شهر خودم اهواز رو به مقصد شروع زندگی مشترک ترک کردم.

خییییلی زود گذشت.

.

همسر با وفایم من برای همسفر شدن با تو ، از تمام دلبستگی‌هایم گذشتم

حال منم و یک بغل پر از گلهای عاشقی

تو وعده سبزشدن دل کویر مرا دادی و بغض بی پایان مرا فرونشاندی

وقتی که باران نمی‌بارد. تو مهربانی ببار .

 

پی نوشت:

یک سالی که عروس شدم؛ ته تمام خنده هام بغض بوده. همیشه با چشم گریون از اهواز برگشتم چون به واسطه شرایط پدرم نمی تونم منتظر باشم یه روز مامانم در خونه مو بزنه. نمی تونم توی خونه خودم از پدرم پذیرایی کنم. 

تو غم انگیزترین شهر زمینی تهران

و الهی که فقط خیر نبینی تهران

 

جنگلاهن ، قفس آباد ، سه نقطه خانه

سمبل زندگی شهرنشینی تهران

 

راه راه است تنِ پنجره هایت خَرشهر ! 

آفرین ! مالک زندان اوینی تهران

 

پایتختن به خودآزاری و خودارضایی

تلخ اندوه کلان درد ببینی تهران

 

شهر بی مردی و نامردی و بی رگ بودن

شده یک مزرعه ی سیب زمینی تهران

 

شده ای مزرعه ی سیب زمینی تهران !

تو همینی ، تو همینی ، تو همینی تهران « نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد »

تو غم انگیزترین شهر زمینی تهران



موضوعات مرتبط: سال نوشت

تاريخ : چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٤ | ۸:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()

یاد اون روزا بخیر که از بیکاری می نشستم اینجا کنار شما و با اسمهامون تیم کره ای تشکیل میدادیم.اون روزا که در جریان لحظه به لحظه ی روزهای همه شما بودم و وبلاگ ها رو زود به زود می خوندم.

یاد روزهای کیک و ژله های رنگی بخیر

این روزها فقط کاره و کارو کار.

وای خوشحالم و خدا رو برای لحظه به لحظه ی این روزهای کاری شکر می کنم. که اگر این کار نبود قطع به یقین الان با یک عسل بانوی افسرده رو به رو بودین.

می تونم بگم که حالا خوبم. دیگه دلخور نیستم و مثل همیشه باور کردم که نمی تونم همه چیز رو اونجوری که می خوام تغییر بدم. البته که کامنت های پر مهر شما در پست قبل هم بی تاثیر نبوده.

دختر خاله از اهواز برای سفر اومده بود این طرفا و یه سر به من هم زد. همین طور پسر عموم .و خیلی قشنگه که میزبان عزیزام باشم تو خونه ی خودم.

راستییی زود پز هم خریدم به توصیه شما.و امیدوارم  به کارم بیاد. 

 

پی نوشت:

الان دارم با گوشی وبلاگمو آپ می کنم. اون متن بالا رو دیروزنوشتم و همون موقع بود که متوجه شدم وبلاگم باز نمیشه و بعد از کلی حرص و جوش و پیغام پسغام به پرشین بلاگ الان دیدم وب عزیزم برگشته. کلی حرف داشتما. همش یادم رفت



موضوعات مرتبط:

تاريخ : دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٤ | ٥:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()

سلام عزیزان من

ممنونم از کامنت های مهربان و نگرانتون

از وقتی از. اهواز برگشتم بدون اغراق هرروز می خوام بیام و بنویسم. ولی این کار همه چیز رو از من گرفته. آخرین نفری که از اداره میزنه بیرون منم. و توی خونه هم باز کار میارم که انجام بدم.

کاش منم مثل بعضی همکارام همه چی رو سرسری می گرفتم.

ولی احساس مسئولیت بدجوری منو مُرده

البته که بی جواب هم نمونده کارم. همین که رئیس اداره از من می خواد که نظر خودمو براش بنویسم تا توی جلسه روز بعد بگه. یا اینکه شماره همراهش رو میده و میگه اگه چیزی به ذهنت رسید بهم خبر بده. یا توی جلسه با رئیس،بخش آزمایشگاه ازم می خوان که بیام. 

یایا اینکه معاون پژوهشی میگه هر کاری کرده نتونسته نمودارها رو اونطوری که من تحویل دادم با اکسل رسم کنه و ازم می خواد براش یه فرمت درست کنم.

و خیلی چیزای دیگه از قبیل حسادت همکارم خانم خ که خیلی واضح و مبرهن داره حسادتش رو نشون میده. همه اینا نشون میده که نوی همین مدت چند ماهه حسابی خودمو ثابت کردم

و اما اهواز.....

پنج شنبه قبل از سفر  با آن مرد رفتیم تا از نزدیک عملکرد ماساژورها رو ببینیم. خیلی توپ بود. ولی درست لحظه آخر متوجه شدیم که با توجه به سکته ی بابا اگر پا رگ واریسی داشته باشه این دستگاه ممکنه لخته خون رو دوباره به جریان بندازه. و باید حتما با دکترش مشورت کنیم.قرار شد اگر خطری نباشه همون فروشنده که خیلی هم آقای محترمی بود برامون ماساژور رو پست کنه.

خلاصه با آن مرد پریدیم اهواز و عید فطر رو اونجا بودیم. دیدارها با همه اونایی که دوستشونن دارم تازه شد. مهمانی و دید و بازدید. و هوا هم یاری کرد و خیلی گرم نبود.

امااااا. من فقط غصه خوردم.

تا همین الان وقتی یادم میاد بغضو میشم

اونجا هیییچ کس متوجه نبود که من چقدر دوست دارم به بابا با خرید اون ماساژور کمک کنم

مامان و خواهر و برادر م هیچ کدوم منو نفهمیدن

میگفتم بذار دکتر بیاریم پاهاشو ببینه. ورمش زیاده. باید ویزیت شه

می گفتن نه تو دیگه سر زندگیت هستی

 مسئولیت ش با ماست. دکتر بیاد فکر می کنه چیزی شده که دکتر اوردیم فشارش میره بالا.

دیگه فایده نداره.خوب نمیشه.

می گفتن تو فکر می کنی فقط خودت مراقب بودی؟ فکر می کنی ما حالا مراقبش نیستیم

خواهرم می گفت تو که اینقدر نگرانی می خواستی نری

باورم نمیشه. این همون خواهره که من چه اینجا و چه وقتی که کنارشون بوذم همه چیز رو برای اون می خواستم. هر چی برای خودم خریدم برای اونم خریدم.

برادرم که دیگه آبروی منو پیش آن مرد برد

سر میز شام با ما ننشست . تنهایی توی اتاقش غذا خورد

حتما برادره هم فکر می کنهمن که مانع رفتنش به استرالیا شدم حالا نباید می رفتم

خیلی دردناک بود

یعنی اونا فکر می کنن من اینجا فقط به خوشی فکر می کنم و به یادشون نیستم؟

منی که هیچکی بعد از ازدواج منو خوشحال ندیده؟ منی که گریه های یواشکیم از خنده هام بیشتر بوده؟

اینقدر زود غریبه شدن با من؟

اونقدر غریبه که وقتی تماس می گیرم و می پرسم مامان کجا می خوای بری از خواهرم می پرسه بهش بگم ؟

باورم نمیشه.

خواهرم جواب پیام های من رو جوری میده که من فقط دلهره هام بیشتر میشه.

در حد چند کلمه : خوبیم..خبری نیست...سلامتیت...هیچ

وقتی بعد از این جواب ها با یه دنیا نگرانی زنگ میزنم میگه از من انتظار نداشته باش. من خیلی وقته بیرون نرفتم. عصبیم

یعنی فکر می کنه من اینجا توی تفریح و خوشی غرقم؟

خیلی دلم خونه. خیلی. 

باورم نمیشه که به خواهرم التماس کردم با دکترش مشورت کنه و اگه ضرر نداره من ماساژور رو بخرم ولی اینکار رو نکرد. در عوض هون روزی که من فکر می کردم رفته مطب صبح و عصر رفته بود دنبال کار فروش سهم خاله هام

خدا می دونه چقدر یخ کردم وقتی فهمیدم نرفته

فقط خدا می دونه.

اون چند روزی که اهواز بودیم دکتر نبود که خودم باهاش حرف بزنم.

من عوض شدم یا اونا؟

خیلی درد داره خیلی.

با این همه درد. باید حواسم باشه. حواسم باشه به آن مرد که کم کم دارم می فهمم تنها کسی ست که دارم. که جواب همه چی رو با مهربانی میده و من برای همون نگرانی ها و دوری ها هنوز وقت نکردم از محبتش خوب لذت ببرم

حواسم باشه مادر شوهر ناراحتی ها رو از چشمام نخونه. الکی بخندم. یادم باشه الکی بخندم



موضوعات مرتبط:

تاريخ : شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤ | ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()

از اول هفته می خواستم بیام اینجا و بگم که برای این هفته کلم پلو- لوبیا پلو- زرشک پلو مرغ- باقالی پلو با ماهی  رو آماده کرده بودم که کلم پلو رو همون جمعه شب زدیم تو گوشش. آخر هفته هم آبگوشتی رو که نخود و لوبیاش رو قبلا پخته بودم بار گذاشتم. اولین آبگوشت مشترک بود.

از اول هفته می خواستم بیام بگم ولی کار ریخته بود سرم اساسی. کار که همیشه هست ولی چون هفته آینده رو کامل مرخصی استحقاقی دارم و میرم اهواز این هفته بیشتر کار داشتم.

خلاصه که فردا صبح به امید خدا عازمم.

طاعاتتون قبول. عیدتوم پیشاپیش مبارک.

من و پدرم رو از دعای خیرتون بی نصیب نذارین. خیلی  نگران بابا هستم. 

فردا میرم ببینم حالش چطوره.

کامنتت های پست قبل رو هم هنوز جواب ندادم. شرمنده.



موضوعات مرتبط: وضع و حال نوشت

تاريخ : پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٤ | ٩:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()

مقداری گوشت نیم پز شده،  سبزی پلو پخته شده،  دم پخت گوجه آماده ست، خورشت (خورشنیشخند) کدو خیلی خوشرنگ و جا افتاده شده،.... و کوکو سیب زمینی هایی که دومین باره درست می کنم و بار اول با دخالت آن مرد خراب شده، الان عالی شده:

 

البته یکه کم کج و کوله شدن ولی خوب خوبه دیگه. به خانم های جوان توصیه می کنم هیییییچ وقت به همسرتون نگین که اولین باره که یه غذایی رو درست می کننیین. چون اوشون با دخالتشون فقط کار رو خراب می کنن. دفعه قبل اعتماد به نفسم رو با اون کوکوهای خراب از دست دادم. و باعث شد که این دومین بار باشه و خدا رو شکر که خوب شد.

 

تمام آخر هفته من به آماده کردن غذا برای هفته آینده و تمیزکاری خونه گذشته. 

به راهنمایی های شما از این هفته برنامه همین خواهد بود. خسته میشم کمی ولی عوضش توی طول هفته که خسته می رسم زمان کمتری رو برای آشپزی میذارم.

به زودپز هم فکر کردم . در موردش سرچ کردم. ولی ماه آینده می خرم. این ماه شاید اگه خدا بخواد یه برنامه سفر داشته باشیم. 

در ضمن تو فکر اینم برای بابا یه ماساژور پا بخرم. از همینا که پا تا زانو میره توش . اینجوری شاید یه کم وجدانم راحت باشه که کاری و کمکی به بابا کردم.

عصرهم میریم که ی تفریح داشته باشیم ان شالله که خدا منو به راه راست هدایت کنه و زیاد خنزر پنزر نخرم. 

حالا بریم چند تا عکس با هم ببینیم:

 

انگشترممژه:

 

 

گلی که برای باغ گل خریده شد:

 

 

مانتوی جدیدم. ساده ست ولی خیلی خنکه. سانسور و کیفیت و نور عکس تو حلقم.

 

مانتو اداریم:

 

و  خریدهایی که از شهروند داشتم و کلی ذوق کردم. قبلا هم بودا. ولی این بار خیلی بهم چسبید:

  

اینم اون رنگینکیه که برای مادر شوهر درست کردم. که الکی مثلا من عروس خوبیم:

 

 

پی نوشت 1:

 

از خودم راضیم. خدا روشکر. اگه نگیم همه، ولی بیشتر دخترا اول شروع زندگی مشترک با کمک مادرشون پیش میرن. برای چیدن خونه و خرید و مخصوصا ساماندهی آشپزخونه. ولی من تنهایی همه چی رو خودم حل کردم. با کار و شرایط جدید راحت کنار اومدم. با آشپزی برای طول هفته و ....

پذیرفتم که اینجا خودم هستم و خودم. حتی از سه تا خاله ای که اینجا دارم کمک نخواستم و همه اون چند ماه بیکاری آویزون اونا نشدم.

پذیرفتیم که مادرم نمی تونه به خاطر شرایط بابا  بهم سر بزنه. بابا نمی تونه بیاد و خونه زندگی دخترش رو ببینه. خواهرم نمی تونه مهمونم باشه. و خیلی چیزای دیگه. همه رو پذیرفتم.. سخته ولی پذیرفتم. خیلی سخته مادر و پدرت  نتونن خونه زندگیتو ببینن. خیلی.

 

پی نوشت 2:

از دوستای جدیدی که به تازگی همراهم شدن و تمام آرشیو رو وقت گذاشتن و خوندن ممنونم. امیدوارم بتونم همراه . دوست خوبی براتون باشم.



موضوعات مرتبط: روزنوشت

تاريخ : شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٤ | ۱:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()

دقیقا 1680716 ریال موند از حقوقم. 

همه اش رو خرج کردم. نیشخند

یه مانتو اداری - یه مانتو مهمونی - یه تیشرت برای آن مرد - مقادیر متنابهی لوازم آرایش و کرم ضد آفتاب - چند بار فست فود خورون - یه خرید دبش دو نبش از خنزر پنزر های شهروند. یعنی مثل بچه ها از اون سبد ها برداشتم و هر چی دلم خواست ریختم تو سبدمژه دیگه ؟متفکر آهان یه پیرهن خیلی خوشکل .خوشررررنگگگگگ. دیگه نمی دونم چه بلایی سر پولای بی زبون اوردم.

خلاصه که تموم شد.

تازه اون اس ام اس معروف بانک ملی که برای همه اومد و پنج تومن از حساب ها برداشت. اون اس ام اس به من نشون داد که هنوز شصت تومن تو حسابمه. و من فراموش کردم. حساب وام ازدواجم بود. خخخخخ . خیلی حال داد. اونم کشیدیم بیرون تازه. اصن چه معنی داره پول توی یه حسابی بمونه. وجودش آزارم میداد. هی می گفتم چطور این همه مدت مونده آخه؟

همچین زن خونه زندگی جمع کنی هستم منخنده

دیروز حقوق دوم رو ریختن به حساب. میریم که داشته باشیم یه آخر هفته پر از خرید رو بغل

خرید حالمو خوب می کنه.

آخر هفته پیش (چهارشنبه) سر کار. یهو یه درد عجیب تو معده ام پیچید. دردی که تا حالا سابقه نداشت. نفسم رو می گرفت و بعد خوب می شد. وقتی برگشتیم خونه تب و استخون درد داشتم و بی حال بودم.

روز بعدش گلاب به روتون بیرون روی . 

ولی مقاومت می کردم و علی رغم اصرار آن مرد و پدر و مادرش دکتر نمی رفتم.

آن مرد اینقدر قشنگ پرستاری کررررد. هر ده دقیقه یه بار دماسنج رو میذاشت دهنم. قلب

روز جمعه دیگه مجبورم کردن برم دکتر. مادرشوهر هم همراهمون اومد.

خوب شده بودم ولی گیر دادن باید بری دکتر.

با نیش باز رفتم دکتر. دو تا قرص برام نوشت و بعد گفت آمپول برات ننوشتم . بعد به آن مرد گفت معلومه از آمپول می ترسه.

خیلی با شعور بود. 

تا حالا دکتر به این با شعوری ندیده بودم. حالا کی نیش باز منو جمع می کرد اونجا؟نیشخند

خوشحال و خندان اومدیم بیرون.

حالا اکه اهواز بودم تا هشت تا آمپول بهم نمی بست که ول نمی کرد.

بچه که بودم یه بار یه دکتری شونزده تا آمپول نوشت. تا هشت روز روزی دو تا - یکی صبح  و یکی عصر - آمپول میزدمخنثی

 

رااااااستتتتییییی این شب های ماه رمضون من و آن مرد یه برنامه ریختیم و هر شب تا دیر وقت میریم بیرون و دور دور می کنیم. بدون همرارهی مادر شوهر و پدر شوهر جانهورا

خعیلی خوبه. 

 

دل نوشت:

دلم برای سفره های افطاری مامانم تنگ شده. برای فرنی های خوشمزه اش. ناراحت



موضوعات مرتبط: وضع و حال نوشت

تاريخ : چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٤ | ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()

وقتی روز عقدت یه مناسبتی مثل نیمه شعبان باشه، هر سال دو تا سالگرد عقد خواهی داشت. یکی روز نیمه شعبان که هر سال ده - دوازده روز این ور اون ور میشه . و یکی همون تاریخ شمسی که ثابته.

روز نیمه شعبان که برای تبریک عید رفتیم خونه پدر و مادر آن مرد یه هدیه از اونا گرفتم. پولنیشخند.

اول این هفته که سالگرد شمسی عقد ما بود، 23 خرداد.

وقتی از سر کار برگشتیم پرسید حلقه ات برای دستت بزرگه که یه انگشتر پشتش میذاری؟ گفتم : آره.

بعد تا من داشتم نماز می خوندم گفت من میرم سر خیابون و بر می گردم. گفتم کجا میری؟ گفت میرم غذا بگیرم. نمی خواد چیزی درست کنی. گفتم نمی خواد بابا بیا یه چیزی آماده می کنم می خوریم. خسته ایم . نرو بیرون.

گفت حالا برم ببینم این بازارچه چی داره؟

وقتی رفت. حس ششمم یدار شد. رفتم جعبه انگشترا رو نگاه کردم. دیییدم بعله. انگشترا رو برداشته. 

خوشحال و  خندان گوشی رو برداشتم و زود خبر رو به اهواز مخابره کردم. آن مرد انگشترا رو برده فکر کنم رفته یه انگشتر اندازه اونا بخره. خخخخخ.

بعد رفتم جلو آینه یه خط چشم پشت چشمای خسته ام کشیدم و مثلا سرم با پختن ماکارونی گرم شد.

آن مرد آمد.

ولی خبر از هیدیه نبود.خنثی

دوباره مخابره واتس آپی به اهواز انجام شد. :  آن مرد دست خالی برگشته یا تعطیل بوده یا گرون بودهخنده

منم مثل یه دختر خب اصلا به روی مبارکم نیاوردم که فهمیدم انگشترا رو برداشته . شام رو آماده کردم و خوردیم . بعد هم لالا.

روز بعدش که برمی گشتیم کفت ببین من می خوام برات یه هدیه بخرم ولی باید خودت باشی.

من: نیشخند

نه  عسیسم نمی خواد پولاتو خرج کنی.

آن مرد: نه. دیروز رفتم ولی نتونستم انتخاب کنم. حالا بیا با هم بریم. 

خلاصه رفتیم. اما با چه وضعی. من که از سر کار بر می گردم مثل مرده ها . کفش خاکی انگار سر زمین بیل میزدم. لب و لوچه از گشنگی و سر درد آویزون.

گفتم حالا دختره تو طلا فروشی حتما با خودش  میگه : شانس این زنه رو بین. با این سر و وضع و قیافه شوهرش اومده براش طلا بخره.

رفتیم و یه انگشتر خوشکل انتخاب کردم و اومدیم خونه.

باز به اهواز مخابره کردم. آن مرد برام انگشتر خریده.

شام هم زنگ زد از بیرون اوردن و گفت اون روز می خواستم بخرم و بعد با هم شام بریم بیرون تو رستوران بهت بدم. ای جانم گه اینقدر این بچه لطیفه.

بغل

چند روز قبلش با هم رفتیم بیرون. این گل فروشها سر چراغ قرمز اومدن گیر دادن که برای باغ گلت یه دسته گل بخر. آن مرد هم برام یه دست گل خرید. مگه نیش من بسته می شد دیگه؟نیشخند

من باغ گلم ینی.مژه

بعد اون گلا تا الان تو گلدون خوشکل نشستن. اصلا پژمرده نشدن.

مادرشوهر و پدر شوهر همون شب خرید انگشتر اومدن خونه ما. منم زود انگشترره رو با نیش بااااز نشون دادم. بعد مادر شوهر گلا رو هم دید. چیزی نگفت. فکر کنم حسودیش شدخندهولی انگشترو گفت مبارکه.

آآآآآآممممممممممماااااااااااااااا.

از خرج کردن حقوق بگم براتون.

که هنوز وقت نکردم خرج کنم. آخر هفته پیش یه روز رو رفتم برای خرید مانتو که از چیزی خوشم نیومد و یه خرید خوراکی و چیز میز برای خونه رفتیم که آن مرد حساب کرد.

بدین ترتیب حقوقم دست نخورده مونده.

حالم بده اصن. تا حالا حقوقم اینقدر نمونده تو حساب. سبز

البته یه مقدار برای مامانم فرستادم. نه که مامانم محتاج این چندرغاز باشه. معتقدم دعای مامانم برکت میده به جیبم.

همیشه حقوق که می گرفتم به مامانم پول میدادم. این بار گفتم یه مرغ بخره سر ببره بده به یه فقیر. بقیه اش رو هم نوش جونش.

آخر این هفته دیگه همه شو تا قرون آخر خرج می کنم.بازنده

این روزا خیلی دیر میرسیم خونه. رئیس بخش ما قبلا رئیس بخش آن مرد بوده و بهش گفته بعد از تایم اداری بیاد بخش ما و یه کم با کمک من کارها رو پیش ببریم. اینه که دیر تر میرسیم.

باید آخر هفته ها برای طول هفته غذا درست کنم و این خیلی سخته. کسی راهکاری به من نشون نمیده؟اوه

پی نوشت:

قطعا هیچ زندگی بدون تلخی نیست. حتی زندگی چند ماه های که من با آن مرد شروع کردم.

قهرها و گریه های من در این مدت کم، زیاد بوده. ولی اینجا با شما خوبی ها رو تقسیم می کنم.

شاید یه پست از دعوا ها و قهرها بنویسم.

یک نمونه همین جمعه پیش بود که قرار بود برای سالگرد عقد با هم بریم بیرون و خوش باشبم. که مادرشوهر جان لطف کردن گفتن بریم آبگوشتی که درست کرده بیاریم. و ما با هم حرفمون شد.

اینو نوشتم که بگم همه چی هلو نیست.

منم گریه ها داشتم. ولی دلخوشی ها کم نیست.

ممنونم از همراهیتون. ممنونم که می تونم با شما از همه چی بگم. حتی از گریه هایی که به مادرم نگفتم.

همیشه با من باشین. مرسیبغل

 

 



موضوعات مرتبط: روزنوشت

تاريخ : چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()

حالا هفده - هیجده روز از سر برج گذشته و ما منتظریم اس ام اس واریز حقوق بیاد. بعد ایرانسل ما رو گیر اورده و هی روی مخمون پاتیناژ میره:

مشترک گرامی شما برنده یک BMW شدید. 

بعد میری پایین می بینی نوشته می تونی این رو یه  رووووزی ی ی ی ی ی دریافت کنی.

خو زهرمار.

نمی دونم چرا با اینکه می دونم این از ایرانسله و هیچ وقت واقعی نمیشه باز با جمله اول دلم هررری ی ی میریزه.خنده

خلاصه بالاخره بعد از 18 روز چشممان به جمال اس واریز حقوق روشن شد. اینقدر دیر که دیگه ذوقشم ندارم. ذوقم تموم شد رفت.

ولی از امروز چهارشنبه که آخرین روز کاریه تا آخرین ساعت جمعه پوله تموم میشه به حول و قوه الهی.

گزارششم میام اینجا میدم. برای قرون قرونش برنامه دارم.

نیشخند

کلا برام سخت بود آن مرد برام چیز میز بخره. تا این حد خرم بنده.

حالا هی شما بیایید اینجا برام بنویسید که وظیفه اشه و تو پولتو سیو کن و این حرفا...

من گوشم بدهکار نیست.

هر چی اون طفلی برام خریده اصلا بهم نچسبیده.

اهان راستی جوشام خوب شدن. خیلی زشت شده بو

 

دیگه چی بگم براتون؟متفکر

آآآآآآآآآهااااااااااااان.

نیمه شعبان سالگرد عقدمون بود. ولی اینقدر من کار سرم ریخته بود که فرصت نشد بیام اینجا سالنوشت رو ثبت کنم.

به شدت غرق در کارم و اینا.

بیشتر روزا تا دیر وقت دارم تو خونه هم کار می کنم. حتی جمعه هم رئیسم زنگ زد گفت می تونی بیای و من و آن مرد هم هر دو کم رو، نتونستیم بگیم نه.

مدام از وزارتخونه بخش نامه میاد و کار ما هیچ وقت تموم نمیشه خلاصه.

یه عکس قشنگ تو ی اینستاگرام برای سالگرد عقد گذاشتم البته. 

برم یه سری به وب شماها بزنم. من کارم تموم شده ولی تا آن مرد بیاد دنبالم وقت دارم وب نوردی کنم. 

دوستتون دارم دوستای خوبمبغل



موضوعات مرتبط: وضع و حال نوشت

تاريخ : پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٤ | ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()

سه تا جوش زشت، به ردیف و مرتب از بنا گوش تا کنار لب به صورت اوریب روی صورتم جا خوش کردند و حسابی اعتماد به نفسم رو گرفتن.خنثی

جوون بودم و دوران بلوغ و اینا اینجوری من جوش نمیزد صورتم.

حس می کنم مراجعین با جوشا حرف میزنن نه با من.

حقوق رو هنوز نریختن به حساب. نصف ماه گذشت. لیست خریدهام هم هر روز داره آپدیت میشه و به تعدادش اضافه میشه. اینجوری پیش بره و حقوق ندن باید از حقوق ماه آینده هم مایه بذارم.

نیشخند

چشمم به گوشی سفید شد خو. رئیس جدید خر است اصلازبان

و اما اندر پیشرفت های اینجانب در کار جدید بگم که قراره وب سایت رو هم به من بسپارن و من اینجوری ادمین میشم و خعیلی کار مهمی خواهد  بود. و همکار گرامی خانم خ به شدت نگران شدن و در نقش خاله خرسه اومده و گفته که :

عزیزم شما مثل دختر من هستی... تازه اومدی ... فکر نکن زیاد بهت کار بسپارن موندگار میشی و خیلی ها اینجا هستن قرار دادشون مثل توئه و روزی یه ساعتم کار نمی کنن و قراردادشونم مرتب تمدید میشه.

البته بنده می دونم که ایشون نگران موقعیت خودشون هستن و با راه افتادن سایت مراجعین حضوری کم میشن و بعد از مدتی ببه صفر می رسن و همه کارها از طریق سایت و بقیه کارهای دفتر میفته دست من. و اینجوری ایشون عملا فقط پاسخگوی تلفن خواهند بود.

خو من چیکار کنم که کارها رو می سپرن به من؟

ابرو

و اما از سری کارهای عروس خوب: دیروز مادرشوهر جان مادرشون رو دعوت کرده بودن ناهار و طبعا ما هم دعوت بودیم. منم رنگینک درست کردم بردم اونجا. الکی مثلا من عروس خوبیمزبان

زندگی با قدرت و به سرعت در جریانه. کماکان من و آن مرد نتونستیم یه دو نفره با هم داشته باشیم و پدر و مادرش مهربانانه همراه ما هستنخنثی

دیگه کم کم صدای آن مرد هم دراومده. البته یه کم گناه دارن ها. تنهان هی می خوان ما رو ببرن این ور اون ور.ابرو

بگذریم.

رااااستی. جناب خان رو می بینین؟ برنامه خندوانه؟

عااااشقشم که همشهریمه. خیلی با حاله.

حتما ببینین . یه جیگریه وقتی میگه قربااااانت. بوس بوس.

خنده

 دوستتون دارم فراوووون. خوندن کامنت های پر از مهرتون از لحظه های قشنگ هر روزمه. از همه هم خبر دارم و همه وبلاگا رو می خونم. سعیده چرا وبلاگاتو حذف کردی آخه؟ بعضی دوستان هم که کامل کوچ کردن اینستاگرام. ولی من اینجا رو بیشتر دوست دارم.بغل

برم یه کم کارا رو راست و ریست کنم. بای بای



موضوعات مرتبط: روزنوشت

تاريخ : شنبه ٩ خرداد ۱۳٩٤ | ٧:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : عسل بانو | همراهم میشی؟ ()